Freitag, 9. September 2011

هستۀ تلخ

هستۀ تلخ

نویسنده : عباس طاهری نژاد























  

  


کورمال کورمال توی تاریکی داشتم دنبال در اطاق میگشتم که فریده دست دراز کرد و مرا از درز در به داخل اطاق کشاند . نور مهتاب اطاق را روشن کرده بود . فریده سینه به سینه ام ایستاد و گذاشت که چادر گل گلییش ، همانی که همیشه بسر داشت ، از روی سر و شانه بلغزد و پائین بیافتد. نگاهم لغزش چادر را از روی گودیها و برجستگیهای تنش تعقیب کرد تا جائی که دور پاهاش روی فرش بُته سرکج دستباف چمبره زد . دستها را دراز کرد و دستانم را گرفت و با چشمان درشت آهوگونه توی صورتم خیره شد و گفت :
ـ چرا منو آموزش نمیدی رفیق عباس .
همه چیز در هاله ای از ابهام و گنگی محسوسی اتفاق میافتاد . اینکه آنوقت شب آنجا چه میکردم ؟ اینکه چرا فریده مرا به داخل اطاق کشیده و اینکه حسن ، شوهر فریده ، کجاست ؟ اما داغی و لطافت دستان فریده را حس میکردم . از لحن ظریف و طنین عشوه آلود صدایش  وناز و کرشمۀ حرکاتش دلم غنج میرفت . آهسته طوری که فقط خودش بشنود پاسخ دادم :
ـ من تو را به بخش محلات سازمان معرفی میکنم اونها.....
دستهایم را محکمتر فشرد و خودش را به من چسباند . طوری که میتوانستم نوک پستانهای گرد و کوچکش را روی سینه حس کنم . تنم داشت مور مور میشد . یک پا عقب کشیدم . گفت :
ـ من قسمت خانمها و محله ها را نمیخوام ... من تو را میخوام .
میدانستم که منظورش چیست  اما نمیخواستم رک و بی پرده باشم و توضیح دادم :
ـ ببین رفیق فریده ... تو که کار نمیکنی .... خانه داری .
ـ اَه .... تو چرا اینقدر بیقی . من تو را میخوام . میخوام آموزش را از زبان تو بشنوم . میخوام صدای تو توی گوشم باشه .
بعد منتظر جواب نماند و لبهای گرد و غنچه ای گوشتالودش را روی لبهای نازک و قیطونیم گذاشت و تا آنجا که زور داشت آنها را مکید . لحظه ای خود را از من جدا کرد و توی چشمهایم خیره شد و دوباره با ولع تمام درآغوشم کشید و لبهایم را مکید . حالا دیگه داغی تنش را حس میکردم و میل به آمیزش با او درونم زنده شده و در هماغوشی همراهیش میکردم . یه وقتی روی فرش فرود آمده و چندبار به طرفین غلط زدیم تا اینکه او روی من ثابت ماند . تنش  را با حرص و آزی سیری ناپذیربه بدنم میمالید و من چه مستانه این مالش را پذیرا بودم . نفس زنان و عرق ریزان  روی رانهای داغ و تبدارم نشست . مرا از دستانم به سمت خود کشید و سرم را روی پستانهای سفت و قلقلیش چسباند و گفت:
ـ خودت رو راحت کن عزیزم ... رفیقم ... خودت رو توی آغوش خودم راحت کن .
و من خودم را رها کردم . به فرمان او خود را راحت کردم . گرم و لذیذ و دلچسب و طولانی . انگار که میلی به قطع این فوران نشاط انگیز نداشته باشم دست دور کمرش حلقه کرده و با همۀ توان او را به خود فشرده و هرآنچه در چنته داشتم بیرون ریختم . هن و هن کنان سر روی سینه اش نهاده و اندکی بعد او گذاشت که به پشت روی فرش سقوط کنم . ناگاه از جاجست و چشمکی انداخت و زیر لبی گفت که الساعه برخواهد گشت . از در بیرون رفت و در را نیمه باز پشت سر رها کرد . هنوز داشتم نفس نفس میزدم و لذت از سرگذشته را مزمزه میکردم که هیبت حسن را از درز در توی راهرو تشخیص دادم . همۀ حرارت موجود در بدنم آنی تبخیر شد و عرق سردی جایش را گرفت . لذت و نشاط جایش را به ندامت و پشیمانی داد :
ـ اینجا چه غلطی میکنم ... ؟ این چه خریتی بود که دچارش شدم ؟ حالا جواب حسن را چه باید بدهم؟
بسرعت برق یاد یادداشتهایی که از نشریۀ تئوریک سازمان برداشته بودم افتاده و بهمان سرعت بهانهای  برای آنجا بودن جور کردم :
ـ به او خواهم گفت که برای مرور این نکات با او آنجا رفتهام .....
لبخند آسودهای زدم و دست به طرف جیب شلوارم که جائی نزدیک کشالۀ ران قرار داشت بردم . دستم اما ران لخت و سردم را لمس نموده و دلهرۀ دهشتناکی را به سرتاسر وجودم منتقل کرد :
ـ من کی لخت شدم ...؟ ما که خودمان را لخت نکردیم...؟ فریده کجاست ...؟
دست روی اندام سرد چرخاندم تا از ماجرا مطمئن شوم . دستم توی مایع لزج و چسبنده ای فرو رفت. حالت تهوع داشتم و اوق میزدم . هراسان با نگاه دنبال لباسهایم گشتم . آنجا چیزی نبود ، هیچ چیز که بتوانم خود را بپوشانم ، چیزی که بتوانم زیرش پنهان شوم تا راهی برای گریز بیابم . خواستم پر فرش را بالا زنم و زیرش بخزم که حسن در را باز و در آستانۀ آن ظاهر شد . چشمانم را بستم تا شاید مرا نبیند . او هم فریده را صدا میزد . فریده کجا رفته بود ؟
صدای ورود حسن به اطاق را شنیدم اما انگار هنوز جنازۀ بی حس مرا ندیده بود . توی اطاق جابجا میشد ، اطرافم میچرخید ، چیزی را برمیداشت ... پاکتی کاغذی ... ؟ یک مشت اعلامیه ....؟ کتابی را ورق میزد... ؟ هر چه بود کلافه ام کرده بود . دوست داشتم زودتر بالای سرم نعره میزد که :
ـ مرتیکه....خودت رو جمع کن ...این چه وضعشه....
اما او هیچی نمیگفت . حالا حس میکردم که بالای سرم ایستاده و خیره نگاهم میکند . نگاهش داغ و سوزنده بود . دوباره گرمم شد . داغ داغ شده بودم . تشنه بودم و جرأت فرو دادن آب دهانم را نداشتم . گلویم خشک و چسبنده شده و حس میکردم بزودی خفه خواهم شد . با خود گفتم :
ـ بادا باد ...چشم باز میکنم و این رنج نا خوشایند را پایان میدهم .
با فریادی خفه در گلو چشم گشودم ....
نه از حسن خبری بود و نه از شب ! اشعه های سوزندۀ آفتاب صورتم را نیش میزد . نیم خیز روی تشک نشسته و سردرگم اطرافم را وارسی میکردم . زیر بالش گرد و قلمبه چند برگ روزنامه با وزش ملایم باد صبحگاهی خش خش میکرد . از جا برخاستم . بالای پشت بام بودم ، بام طبقۀ سوم ساختمانی که ما مستأجر طبقۀ همکف آن بودیم . دوباره روی تشک نشسته و عطش تشنگی را با آب خنک پارچ فرو نشاندم .از ته دل خشنود بودم که همۀ ماوقع کابوسی بیش نبوده اما از اینکه حتی در خواب با همسر رفیق تشکیلاتی ، آن هم رفیق تحت مسئولیتم ، همخواب شده بودم احساس شرم میکردم . نگاهی به شورت لک گرفته انداختم ، واقعاً خود را خراب کرده بودم . شرم آور بود . حس میکردم که چشم همۀ پرولتاریای جهان اکنون به این شورت لک گرفته دوخته شده است . مأیوسانه خود را دلداری دادم که لک را میتوان شست و از بین برد ، دوای دردش فقط یه نوک پا حمام رفتن است و بس ، اصل این است که من میبایست تکلیفم را با فریده روشن میکردم . علاوه براین چیز دیگری هم بود که عذاب مضاعف را به وجدانم تحمیل میکرد . مدتها بود که سرگرم رابطۀ عاشقانهای بودم. آیا میشود که آدم به وقت بیداری عاشق یکی باشد و به وقت خواب با دیگری هرز رود ؟ یعنی من عاشق پیشهای بودم که روح هیز و دلهای را در کالبد خود یدک میکشید ؟ نه... ! هر طور شده بود باید ماجرای فریده را راست و ریس میکردم .
راستش من با فریده اصلاً و ابداً هیچ سر و سری نداشتم . چیزی که مرا به او پیوند میداد شوهرش بود . اگر نخواهم چیزی را پنهان کنم باید اعتراف کنم که من حسن را هم خوب نمیشناختم . از او همینقدر میدانستم که کارگر راه آهن بود و شدیداً میل داشت دست به کاری بزرگ بزند ، کاری فوق العاده و غیرعادی ، کاری که نام او را برای همیشه زنده نگه دارد . گرچه آنروزها این یک گرایش همگانی بود اما حسن میخواست از همگان چند سر و گردن بالاتر باشد و همین کشش درونی او را به سمت گروههای چپ سوق داده و این سمت و سو گرفتن و چند حادثۀ دیگر باعث شده بود که حسن درجمعی تشکیلاتی بنشیند که من از طرف آن تشکیلات مسئولش بودم . عضو دیگر این جمع یک جوشکار سیه چردۀ آبادانی بود که بخاطر جنگ آنروزها ترک شهر و دیار کرده و به تشکیلات شهر ما پناه آورده بود . آنموقع این جمع را هسته میخواندیم . هستۀ ما در هفته دوبار جلسه داشت و از آنجا که جوشکار جنگ زده ، نامش اکبر بود ، هنوز خانه و کاشانۀ درست و حسابی نداشت و در ضمن آمد و شد اعضای هسته به خانۀ مسئول ، یعنی من ، ممنوع بود ؛ لاجرم هردو جلسۀ هسته در خانۀ حسن برگزار میشد .
جلسۀ اول به هیچ وجه نشانی از جلسات سیاسی ، آنطور که ما خودمان به خودمان نسبت میدادیم ، نداشت بلکه یک میهمانی تمام عیار آشنائی بود . من که هنوز در مرحلۀ گذار از نوجوانی به جوانی بسر میبردم برای اینکه خود را کارگری کهنه کار و عمیقاً با باورهای چپی نشان دهم ، آنروز صورت خود را تراشیدم تا سبیلهای تازه سبز کرده ام پرپشت تر نشان داده شوند . کلاهی پشمی ، گرچه هوای خردادماه رنگ و بوی تابستان را داشت ، به سر گذاشتم . از آن کلاههایی که صمد بهرنگی توی عکس به سر داشت . یک نوع تیشرت مد آنروزها ، فکر کنم مانتی گُل نامش بود ، البته جگری رنگش را به تن کرده و تسبیح به دست، تسبیح علامت بزرگسال شدن بود یا چپی بودن ؟، درست رأس ساعت مقرر زنگ خانۀ حسن را بصدا درآوردم . حسن به استقبالم آمد . بهت زدگی و دستپاچگی و نوعی نومیدی در رفتارش موج میزد . اکبر هم دست کمی از او نداشت . وقتی با هردوی آنها دست دادم دستم توی دستان پهن و زمختشان گم شد . از چهرۀ آنها میشد خواند که : ما را بگو که خودمان را منتر این الف بچه کرده ایم ! به وضوح میدیدم که کلاه پشمی و کرکهای پشت لب و تسبیح نتوانسته اند مرا آنی نشان دهند که میخواستم . در فضای سرد و مأیوسانۀ اطاق نشستیم و  اول بربر یکدیگر را ورانداز کردیم . تحت این جو راستش من هم کمی دلسرد شده و یواش یواش داشت بالکل یادم میرفت از کجا و چگونه باید آغاز کنم . نگاهی به اکبر انداختم . او نه فقط هیکلش بلکه سن و سالش هم دو سه برابرم بود . چهرۀ خشن و آبله رویش با سبیلهای پرپشت یکدست مشکی و ابروهای پیوندی که نمایی خشن تر از سبیلهایش داشت ، رشتۀ کلام را از هر سخنگوی زبردستی میربود منِ مبتدی کم سن وسال که جای خود داشتم ! خواستم بپرسم چه خبر ؟ اما خ خبر توی گلویم شکست و خبر تبدیل به اَبَر شد . حسن پاسخ داد : هیچ اَبَری نیس یِفیق....و بعد هم زد زیر خنده . بدجوری احساس شرم و خجالت میکردم و نگران بودم که ماجرا همین طور با مزاح و شوخی و سربسر گذاری با من ادامه یافته و هرگز موفق به ایفای نقش مسئول نگردم . پاها را زیر خود جمع کرده و گرچه هردو خواب رفته و شدیداً رنج میبردم اما جرأت جابجائی را نداشتم . این وضعیت تا آنجا ادامه یافت که فریده با سینی چای وارد اطاق شد . ناخودآگاه جلوی پای او برخاستم ، سلام دادم و گرچه پاها به فرمانم نبودند اما سینی را از دست او گرفته و درآمدم که :
ـ شما چرا زحمت میکشید ... ما که برای میهمانی نیامدیم .
فریده هم قد و قامت خودم بود و جوان ، خیلی جوانتر از حسن ، خیلی جوانتر از اینکه مادر دو پسر بچه باشد . لبخند زنان و با نگاه مهربان و گیرا پرسید :
ـ شما رفیق مسئول هستید ؟
من و من کنان گفتم :
ـ بله.... البته اگر از عهدش بر بیام .
او بیدرنگ پاسخ داد :
ـ چرا که نه ...؟ من تا بحال میون مسئولهای حسن ، مسئولی به این جوونی و خوش تیپی ندیدم ....همیشه به حسن میگم بابا یه خورده هم به ظاهرتون برسید . خوب حرفای قشنگ باید از طرف آدمائی با قیافۀ خوب بیان بشه ... راس نمیگم رفیق مسئول ؟ 
از اینکه به این عنوان خوانده میشدم لذت میبردم و حرفهای فریده باعث شد که نیروی گم شده را باز یافته و با اتکاء به نفس جواب دادم :
ـ ممنون . اما اسم من عباسِ . خوب اگر اجازه بدید حالا دیگه ما بشینیم سر کارمون ....
ـ کارتون دیر نمیشه رفیق عباس . اول چائی بعد شام .... مطمئنم که از دست پخت من خوشتون میاد ... حالا امشب را با همدیگه آشنا بشید کار دیر نمیشه ... مگه نه حسن ؟
لحظاتی بعد بچه های حسن ورجه وورجه کنان و پرسروصدا وارد اطاق شدند . دو پسر پشت سرهم با اختلاف ده یازده ماه ، شیطان و بازیگوش . ولولۀ آندو باعث شد که حال و هوای دوران کودکی  نقابِ کارگر چپیِ مسئولِ هسته را پس زده  و بی اختیار وارد معرکۀ آندو شده و سخت هردو را به بازی بگیرم . خر شدم و سواریشان دادم ، شیر شدم و شکارشان کردم ، خرس شدم و براشان نعره کشیدم ، لوکوموتیو شدم و صدای قطار درآوردم ، بوق زدم ، آژیر کشیدم و.....زیرچشمی حسن و اکبر را دیدم که متعجب و بیحوصله به رفتارم زُل زده بودند . از بازی دست کشیده و به دیوار تکیه دادم و رو به هردو گفتم : ـ دنیای بچه ها زیبا و بی قل و غشه . مگه ما چی میخوایم ؟ ما میخوایم دنیائی امن و بی هول و حراص برای این بچه ها بسازیم . دنیائی که آیندشون رو تضمین کنه ، دنیائی که برای رفتن به مدرسه دق نون وکیف و کتاب را نداشته باشن ، دنیائی که سقف بالا سرشون را ضمانت کنه ، دنیائی که هیچ بچه ای از نداری آه نکشه و هیچ چشمی آزمندانه دستان خالی خودش رو با دستان پر اون یکی مقایسه نکنه . همۀ این آمد و شد و مسئول و هسته بازی و اعلامیه و نشریه نویسی بخاطر ساختن چنین دنیائیست .
در ادامه از خاطرات دوران کودکیم گفتم . از اینکه چطور خیلی زود به محیط کار واردشده و ناخواسته و بالاجبار قدم به دنیای بزرگترها گذاشتم، از اینکه چگونه چپی شده و دریافتم از مبارزه و کار سیاسی چیست . خلاصه خود را ناخواسته به شکلی متفاوت با اشکال معمول معرفی کردم و این هم مرا سبک کرد و هم باعث شد رنگ یأس و دلسردی از چهرۀ حسن و اکبر رخت بربسته و جایش را به گپ و خوش و بِشِ رفیقانه تری دهد .بعد از آن دور سفرۀ شام نشستیم . فریده معرکه کرده بود . علاوه بر غذای اصلی ، سفره را با انواع و اقسام شور و ترشی و سبزی خوردن و دوغ آزین بسته و در چهارگوشۀ آن توی سبدهای کوچک و خوشترکیب حصیری نان تازۀ سنگک را در برشهای کوچک چیده بود . ماست را توی کاسه های کوچک ریخته و سطح سفیدش را با نعنای خشک سبز تیره نقاشی کرده ، روی هرکدام شکلی بدلخواه کشیده بود . یکی داس و چکش داشت و دیگری قلبی که تیری از میانش عبورکرده بود . از من پرسید :
ـ کدام را دوست داری رفیق عباس ؟
من دست دراز کردم ونیمی از قلب مجروح را با قاشق برداشتم . فریده خندید و گفت :
ـ هم سلیقه ایم رفیق !
حسن و اکبر خنده سردادند و من قرمز شدم . حین شام خوردن فریده از خاطرات عشق و عاشقیش با حسن گفت و اکبر از حملۀ ارتش عراق با توپ و تانک و هواپیما به خرمشهر و آبادان . فریده از نامه های عاشقانۀ حسن بر روی ساحل ماسه ای رودخانۀ محل آشنائیشان و اکبر از گریز و بجای گذاشتن دار و ندارشان ، فریده از نامزدبازیهای ناشیانۀ حسن و اکبر از بی پناهی و آوارگی . من و حسن گوش میدادیم و گهگاه ابراز نظر میکردیم . جلسۀ اول بدین منوال گذشت . تنها کار تشکیلاتی آنشب ما گذاشتن قرار جلسۀ بعدی بود .
از جلسات بعدی بود که متوجه شکاف میان حسن و فریده شدم . اول اختلاف سنشان توجهم را جلب کرد . فریده هفده سال از حسن کوچکتر بود . هرچه فریده ترگل و تازه مینمود بهمان اندازه حسن خموده و شکسته . سپس تفاوت میان امیال درونیشان را کشف کردم . حسن رویائی و بدنبال انجام کارهای نشدنی بود وفریده عاطفی و بدنبال دلی که جائی برای کز کردن او داشته باشد . حسن برای ماندگار ماندن نامش تلاش میکرد فریده برای بازیافتن عشقش . فریده پسرانش را دوست میداشت و تلاش برای بهبود شرایط زندگی آنها را کاری بزرگ میپنداشت حسن در عوض موافق انقلاب بود انقلابی که شرایط همۀ بچه های دنیا را بهتر کند . فریده میگفت با پس انداز و صرفه جوئی شاید که بتوان چاله ای را پر کرد ، حسن اما نقشۀ دستبرد به بانک را میکشید ! دقیق و جدی ، آنقدر که اگر کسی پایش بود هماندم عملیش میکرد . یکبار من حرفش را جدی گرفتم ، تا آخر کار نقشه اش را بررسی کردیم تا آنجا که نیاز به اسلحه شد . حسن گفت که اسلحه را تهیه میکند و تا وقتی با هم جلسه داشتیم تهیه نکرد .حسن برای انقلاب کردن عجله داشت . طرحهای عجیب و غریب برای براه اندازی اعتصاب و شورش توی کارخانه های شهر میداد . جاهای غیر عادی را برای شعارنویسی انتخاب میکرد . روشهای ابداعی برای پخش اعلامیه داشت . در حیطۀ فعالیتهای او همه چیز جاداشت الا یک رابطۀ عادی و خالص دوستانه با همکاران ، همسایگان و آدمها . اینها را به بعد از انقلاب سپرده بود . این نقطۀ اختلاف من و او بود . من میگفتم :
ـ تو کارگر راه آهنی . برو یه کاری به قول خودت انقلابی اونجا بکن .
او جواب میداد :
ـ راه آهن هم شد جا ؟ چهارتا کارگر پیرپاتال شل و کور دور و بر من میپلکند . ما باید ماشین سازی را تسخیر کنیم ، باید کارخانۀ تراکتورسازی را به تعطیلی بکشیم ... رفیق بلندتر از اینها فکر کن .
هرچه حسن بالا بالا میپرید فریده اما علاقه به کارهای کوچک شدنی داشت . به موازات جلسات از من میخواست که برای او وقت ویژه بگذارم . کتاب شعر میاورد و میگفت با هم بخوانیم و درموردش صحبت کنیم . کتاب قصه میخواند و میخواست که با هم مرورش کنیم . تکه هایی مینوشت و یا فقط از غصه ها و رنجها و درددلهایش میگفت . فقط یک عیب بزرگ داشت . او از هرچه میگفت و میخواند و مینوشت و حکایت میکرد رنگ و بوی عاشقانه داشت . معمولاً نیم ساعت زودتر میرفتم و او تنها بود . برایم چای میآورد مقابلم مینشست چادر بسر . بعد میگذاشت که چادر از سرش یواشکی سر خورده و اول روی شانه ها و بعد دور پاهای جمع شده و یا زانو زده اش بیافتد . گاه میان خواندن و یا حکایت کردن ، کارش را قطع و با چشمان درشت آهوئیش به من خیره میشد و وقتی سر تکان میدادم با لبخند ملیحی ادامه میداد . من چشمها و صورت مینیاتوریش را دوست داشتم . واقعاً زیبا بود ولی او فقط برایم زیبا بود نه چیز دیگری . من هیچگاه جرأت تفکر دیگری در مورد او را به خود راه نداده بودم. اما این خلوت نیم ساعته با او را دوست داشتم . هرچه میکردم که مضمون این خلوت از وادی عشق و محبوب و نگار به دیار انقلاب و جنبش و اعتصاب نقل مکان کند زورم نمیرسید . یکی از این روزها بود که او رک و روراست گفت که حسن را دوست ندارد . من هنوز بلد نبودم که چه باید بگویم . برای همین کلی از زیانهای طلاق برایش گفتم . گفت :
ـ حالا کی خواست طلاق بگیره بابا... اگر اهل طلاقکشی بودم باید از همون روز اول این کار رو میکردم ، از شب اول .... میدونی از رو دستمال ....میفهمی که ... از تو حجله از شب زفاف متوجه شدم که حسن عشق من نیست .
سرم را زیر انداخته و با استکان چای ور میرفتم ....انگار تب کرده ویا کنار کوره نشسته باشم ، ملتهب و داغ شده بودم . با خود فکر میکردم :" او چطور جرأت داره در این خلوت دونفره اونهم برای یه پسر مجرد خیلی جوون اینجوری حرف بزنه ؟ " او ادامه داد :
ـ من و طلاق ؟ نه ... خیالت راحت باشه . اما اینکه من دوباره عاشق نشم را ... ؟ من دنبال لذت هم آغوشی عاشقانه ام .
دیگر زبانم قفل شده و مغزم کار نمیکرد . فقط از درون خود را سرزنش میکردم که عرضۀ هدایت آگاهانۀ این رابطه را نداشتم . از اینکه میدیدم فریده به میل خود این رابطه را میچرخاند به او حسودی میکردم . از آنروز به بعد فریده شده بود مشکل من . مشکلی که نه قدرت حلش را داشتم و نه شجاعت بیانش را برای دیگران .
فریده از سوی خود مجدانه رابطه را پی میگرفت . اصرار داشت که من به او فلسفه یاد دهم . از حسن هم کمک میگرفت و او هم موافقت میکرد . اما همینکه پای یادگیری میرفتیم او روال خود را پیش میگرفت . یکبار میان جلسه چای آورد . چادر گلگلی به سر داشت . اول به اکبر و حسن تعارف کرد و همینکه به من رسید پر چادرش را از زیر بقل رها کرد ونگاه من بی اختیار از طریق چاک آویزان یقۀ بلوزش بالا تنۀ لختش را دید زد . چند ثانیه مکث کرد و چشمک شیطنت آمیزی زد و زیر لبی گفت :
ـ میپسندی رفیق ؟
و بعد چادرش را جمع کرد و رفت وگوئی همۀ هوش و حواس مرا هم با خود برد . هرچه جلسات بعدی ادامه پیدا میکرد اینگونه حالتها بین ما بیشتر پیش می آمد . تصمیم گرفتم موضوع را با هسته ای که خود عضو آن بودم و کس دیگری مسئولش بود در میان بگذارم .
هسته ای که من عضوش بودم جایگاه مهمی در تشکیلات شهر داشت .دیگران میگفتند که آنجا چشم و چراغ سازمان در شهر ماست . عنوان پرطمطراقی هم داشت : هستۀ مرکزی بخش کارگری سازمان ....اما درونش خود و بیرونش رفقا را کشته بود ! این هستۀ مرکزی بخش کارگری چهار عضو داشت ، یکی من بودم ....کارگری شانزده سال ، بیتجربه و خام اما جویای نام. دومی کارمند یک کارخانه دو سه هزار نفری بود و چون هرروز صبح از کنار این دو سه هزار نفر رد میشد و به هر حال شاید میتوانست در حرکتها و اعتراضهای آنان تأثیرگذار باشد عضو هسته اش کرده بودند ، او در تمام عمرش یک روز هم کارگری نکرده بود . سومی فردی بود که برای گرفتن فوق دیپلم فنی در بخش آموزش همان کارخانه مشغول کارآموزی و تحصیل بود . او هم پدرش کاسب بود و تنها ربطش به کارگران همجواری محل آموزشش با همان کارخانۀ دو سه هزارنفری بود . چهارمی مرد کوتاه قد کچلی بود که صاحب تحصیلات بالائی از یکی دانشگاههای معتبر انگلیس بوده و به زبان انگلیسی هم تسلط کامل داشت ، حداقل من فکر میکردم که داشت ، او خودش هم ابراز میکرد که مهندسی معتقد به شعارهای کمونیستی بوده و برای کمک به راه اندازی جنبش کارگری فی الواقع عملگی میکرد ..... این جمع ناهمگن قصد داشت جنبش کارگری در شهر را، که علی الاصول باید بخشی از رهبری انقلاب کارگری در کل کشورمیبود،  هدایت کند و چون اساساً جنبش کارگری وجود نداشت اول میخواست آنرا راه بیندازد ....بگذریم ....از همه برای من بدتر در این جمع مسئولش بود . روستا زاده ای جوان که پدرش دوگاو و چند رأس گوسفند خرج ساختن خانه ای در شهر برایش کرده به این امید که پسرش درس بخواند و دانشگاهی شود . اما پسر در همان پلۀ دیپلم گیر کرده تا وقت سربازیش رسیده و به خدمت رفته بود . اسمش رضا بود ، قد دراز و بور . رضا با پسر عمویش قاسم رقابت شدیدی داشت . هم سن و سال بودند . قاسم در درس و مشق ذکاوت و فراست داشت و به همین خاطر بسرعت دانشجو شده بود . رضا میخواست به هر جان کندنی شده به قاسم برسد . قاسم که زمختی و چقری روستائی را با خود داشت در دانشگاه مورد توجه محافل چپی قرار گرفته و جذب آنان شده بود، هرچه بود او هم بدش نمیآمد که روستایشان برق و آب لوله کشی و جادۀ آسفالت داشته باشد . رضا توی گذرگاه دیپلم ردی گیر کرده و ناچار با همان عنوان به سربازی اعزام و از بخت خوشش اواسط دوران خدمت انقلاب شده و طومارسربازی را نصف و نیمه پیچیده بود . بعد از انقلاب هم که دانشگاه دیگر محل درس نبود بلکه سنگر شمارۀ یک  مبارزه و مکانی برای زورآزمایی گروههای چپ و راست . قاسم چپی شده و سازمانش را هم برگزیده بود او برادرش کاظم را هم با خود همه جا یدک میکشید . رضا هنوز هم امید داشت دیپلم گرفته و دانشجو شود . او یواش یواش فهمید برای چپی شدن و سایه به سایۀ قاسم بودن نیاز به داشتن دیپلم نیست که حتی برعکس هرچه سر و رویت خاکیتر و کارگرتر باشی ارج و قربت بمراتب بیشتر و فزونتر خواهد بود . این بود که رضا چپی شد و هر روز صبح به میدانی که کارگران ساختمانی برای یافتن کارآنجا جمع میشدند رفت و کار کرد و شد کارگر . کارگری با لهجۀ غلیظ روستائی ، هم بیسواد و هم متظاهر به بیسوادی . این در محضر یکی از آدمهای بالای تشکیلات که برای سامان دادن تشکیلات شهر ما آنجا آمده بود مصداق بیشک وشبهۀ پرولتر ناب جلوه کرده و بی گفتگو به عنوان پر افتخار مسئول بخش کارگری منصوبش کرده بود . رضا بالاخره طلسم را شکسته و از قاسم سبقت گرفته بود .
آنوقت این رضا شده بود مسئول من ، مسئولی که همیشه با هم دعوا داشتیم . من از لهجۀ روستائیش که به عمد غلیظش میکرد ، از بیسوادی و کوری و بی اطلاعیش که به قصد فقیرتر از واقعش نشان میداد ، از بزرگ نشان دادن سوابق کاریش بعنوان بنا که بیجهت سعی در غنی جلوه دادن آن داشت و از چهرۀ بور و چشمان براق گربه گونه اش متنفر بودم . با این وجود روزی تصمیم گرفتم که مشکلم با فریده را با او در میان بگذارم . گفتم :
ـ رفیق رضا من باید در موردی با تو خصوصی صحبت کنم .
ـ طبقۀ کارگر موضوع خصوصی نداره . مشکل را بگو تا باعث گرهگشائی از هسته های دیگه هم شود . سراپا گوشم رفیق جان.
ـ گفتم که ... خصوصیه ... ربطی به هسته نداره....
ـ ....پس به من هم ربطی نداره .... به اینجا هم ربطی نداره ....
ـ پس من میرم پیش امام جمعه .... اون حداقل آدم رو تحویل میگیره...
ـ صدوسه بار گفتم دست از این شوخیهای خرده بورژوائی بردار ...
او همیشه از بکار بردن اعداد رُند پرهیز میکرد تا نشان دهد چقدر دقیق است . مثلاً وقتی قرار میگذاشت ساعت ده و بیست و شش دقیقه را انتخاب میکرد یا تعداد کارگرانی که به او ، شخص او ، سمپاتی داشتند را نمیگفت سی و پنج یا چهل بلکه میگفت سی و سه که با کسی که در راه است سی و چهار خواهد شد . یا اگر میپرسیدی این حرف که میزنی چقدر درست است پاسخ میداد هشتادو هفت درصد ! گفتم :
ـ بیا دارائیمون را بشماریم ببینیم چه کسی خرده بورژواتره .... مرد حسابی تو حداقل صد و بیست رأس بز و بزغاله داری ....
ـ من افتخار میکنم که ریشۀ روستائی و زحمتکشی دارم .... این در ادارۀ افرادی مثل تو کمک زیادی بهم میکنه این را تا بحال هزار و هشت بار گفته ام .
خلاصه کاری کرد که اصل موضوع فراموش شده و من هم از طرحش پشیمان شدم . با خود فکر کردم که موضوع را به دختری که عاشقش شده بودم ، به قول امروزیها دوست دخترم و به روایت آنوقتها ....؟ چه میگفتیم ...یادم نیست ! ، بگویم و از او راهنمائی بخواهم اما راستش از اینکه پای زن دیگری آنهم زنی شوهردار در میان بود جربزۀ بیانش را نیافتم . ترسم از این بود که به جای گره گشائی همۀ کاسه کوزه ها بر سر خودم شکسته شود ، اینکاری بود که هر وقت به فریده فکر میکردم خود در حق خویش روا میداشتم .
چنین شد که فریده آنشب به خواب من هم راه یافته بود . نه اینطور نمیشد با قضیه کنار آمد باید چاره ای میاندیشیدم . اما اول باید حمام میرفتم تا خود را از زیر نگاههای ناپیدای پرولتاریا برهانم .





















2
در همسایگی ما مردی زندگی میکرد به نام آقا محمدجان ،  درست نوشتم  محمدخان نبود و آقایش را هم توی شناسنامه نوشته بودند . یعنی همان آقامحمدجان نامش بود.او دوتا زن داشت و هردوی آنها با هم زیر یک سقف زندگی میکردند. شغل این مرد دو زنه خرید و فروش مرغ و خروس زنده بود . صبح که میشد قفسهای پر از مرغ وخروسهای جفت پا بسته را بار دو چرخه میکرد و راهی کوچۀ مرغ فروشها میشد.مرغ و خروسها آنقدر فشرده رویهم توی قفس تپانده میشدند که نای سر و صدا کردن را هم نداشتند ، همیشه با دیدن این صحنه حس کمبود هوا به من دست میداد.  قیافۀ چرک و چروکیدۀ درهمی داشت . چانۀ کج ، سر گرِ خربزه ای شکل ، دماغ بزرگ و پرمو و دندانهای زرد بیقواره و لکنت زبان هم داشت . زن اولش بیشباهت به خودش نبود اما زن دوم جوانی قد بلند و خوش اندام با موهای طلائی خدادادی و شیک پوش و اهل قر و فر بود. تنها عیبش این بود که از چشم چپ عاجز بود ، یعنی توی چشمخانه فقط سفیدی داشت. بچه های محل آقامحمدجان را مَمَدمرغی صدا میزدند . بارها از خود پرسیده بودم که زن به این رعنائی را ، گرچه از یک چشم عاجز بود ، چگونه به پیرمرد زهوار در رفته ای مثل مَمَدمرغی داده اند آنهم بعنوان زن دوم . یک تصادف باعث شد که هم به راز این وصلت و هم به فلسفۀ زندگی زن دوم پی ببرم . زن نامش بتول بود اما جوانان محل بدلیل قر و فر و بزک دوزک همیشگی او را بِتی خطاب میکردند و چون یک چشم نداشت همه به او بِتی یه لامپ میگفتند .بِتی توی راه رفتن الحق که دست همۀ هنرپیشه  و تاپ مدلهای امروزی را از پشت بسته بود . چنان این لمبرها را اشرق و مشرق تاب میداد که آتش به ایمان داشته و نداشتۀهر تنابنده ای میزد . از جلوی بقالی که میگذشت بقال دادمیزد که :
ـ الهی بخوره تو سر من . بِتی خوب به ما هم نیگا کن آخه ....
اما بتی نه به او و نه به هیچ مرد بزرگسال دیگری توی محل رو نمیداد. بتی فلسفۀ خاص خودش را برای زندگی داشت . او فقط برای جوانان ذکور باکرۀ بین شانزده تا هیجده سال نقشه میکشید . همۀ جوانان توی این ردۀ سنی محل ، که تعدادشان کم هم نبود ، بیشک اولین تجربۀ سکسیشان را با بتی آغاز کرده بودند . بعضی از آنها را راحت گول میزد و به رختخواب میکشید ، برخی را با عشوه و ناز و ادا و گاه التماس به خط میاورد و برای تعدادی حتی خرج هم میکرد . از سینما و ساندویچ گرفته تا خریدن کفش و لباس مد روز . این امر آنقدر توی محل عادی شده بود که اگر پسری در این سن و سال پول کم داشت همه از او میپرسیدند :
ـ پیش بتی بودی یا نه ...؟
بتی توی نخ من هم رفته بود. از یک وقتی توی لیست کسانی قرار گرفته بودم که باید تورشان میزد . اما من چند فرق اساسی با بقیۀ پسرهای محل داشتم که با وجود اینکه یتیم بوده و کسی هم از بُر کنترلم بر نمیآمد، کار را برای او کمی پیچیده میکرد . اول اینکه نیاز به پول تو جیبی او نداشتم چون کار میکردم و درآمد داشتم . دوم آنقدر اهل سینما بودم که فیلمهای تکراری سینماهای شهر چنگی به دلم نمیزد . سوم اهل کتاب و مطالعه بودم و تقریباً همۀ اهل محل میدانستند که من گاهاً قصه نویسی هم میکنم .دفتر قصه هایم بین جوانان محل ، پسر و دختر ، دست بدست میشد . بتی هم برای تورزدن و جلب من از این راه وارد شد . خانۀ آنها دیوار به دیوار خانۀ ما بود . یک روز موقع ورود به خانه سر از درز در بیرون آورد و گفت :
ـ سلام بستنی ....
همیشه، یعنی از وقتی که توی لیستش رفته بودم ، مرا به این اسم میخواند . جواب دادم :
ـ سلام بتول خانم .
ـ ما را هم آدم حساب کن بستنی .... یکی از اون دفترهات رو به منم بده بخونم ... منم دل دارم بخدا .
همینطور که ناز و عشوه هاش را با خنده نگاه میکردم گفتم :
ـ بتول خانم نمیدونستم شما سوادم داری . اما قصه های من به شیک و پیکی شما نیستن ها .
او هم دو دستی روی سینه کوبید و گفت :
ـ بتول به قربون این شیرین زبونیت بره الهی .... همینکه تو براش قلم زدی رو قلبم جا داره فدات شم ، بدو برو یکیشون را بیار برام ، کی میشه من تو را لیس بزنم بستنی .
یکی از دفتر قصه ها را به او دادم . دفتری نیمه کاره با دو سه قصه و کلی برگ سفید . قصۀ آخریش، داستان دردناکی بود . حکایت دختری جوان که به مردی دلبسته شده اما مرد متأهل بودنش را از او پنهان کرده و وقتی حسابی از تن و پولش بهره برده ماجرا را با او درمیان میگذارد . دخترک تاب نیاورده و با بجا گذاشتن نامه ای دست به خودکشی میزند .اسم قصه مرگ در زیر درختان بلوط بود .
بتی سه چهار روز بعد دفتر را برگرداند . اما از ناز و کرشمه و پیچ و تاب لب و ابرو خبری نبود . خیلی ساده گفت :
ـ خیلی قشنگ بود ... نامۀ دخترک سرگذشت خودم رو برام زنده کرد ... کلی گریه کردم .
و بعد توی خانۀ کناری رفت و در را بست . چند ثانیه جلو در خشکم زد . اصلاً انتظار چنین برخورد با احساسی را از او نداشتم . فکر میکردم که بی اینکه قصه را بخواند نامۀ پرآب و روغن سکسی لای دفتر گذاشته و آنرا پس خواهد داد . بهمین هوا دفتر را گشودم لای آن چیزی نبود اما انتهای قصه چند صفحه ای نوشته شده بود . لبخند زدم و از اینکه حدسم با کمی بالا و پائین درست بوده امیدوار به شناخت درست آدمها وارد خانه شدم . بعد از رفع و رجوء کردن کارهای روزانه به سراغ دفتر رفتم . نه برای خواندن یادداشت که موضوعی برای نوشتن ذهنم را اشغال کرده بود . همینکه دفتر را گشودم دستخط بتی توجهم را جلب و سپس موضوع متن تکانم داد .او نوشته بود :
" راست میگوئی عباس . کارهای خدا آنقدر هم که میگویند روی حساب و کتاب نیست . این کجاش عادلانه است که من در خانواده ای فقیر بدنیا بیام و هشتمین دختر پدر پیرم باشم و از یک چشم هم عاجز باشم ؟ به زور داد و گریه و فقان تا کلاس ششم را خواندم اما نه دیگر خانواده تحمل مخارجم را داشت نه خودم میتوانستم زخم زبان و متلکهای همشاگردیها و معلما را تحمل کنم . به اولین مردی که در ازای پول مرا توی لحاف میخواست جواب آره دادم . بند را آب دادم . حالا دیگه به همۀ اون عیب و آرها بیعفتی هم اضافه شده بود . برای من خیالی نبود .فقط اگر اون چشمم سالم بود کار کردن توی عشرتکدۀ شوکت را به زندگی سگی خانۀ پدرم ترجیح میدادم . من هم آرزو داشتم مثل همۀ دخترای دیگه عروسی کنم با یکی که مثل خودم جوون باشه و به من علاقه داشته باشه . اما نشد. عدالت خداوندی روزگار را جوری چرخوند که من به دام ممدمرغی اکبیری افتادم . اون منو نه برای خودش که برای کاسبی میخواست . ماملۀ اون خیلی وقته که لالا کرده . منو مثل یک جنس دست دوم، بدتر... مثل یک مال دزدی به خیک این مردیکۀ مال خر انداختند ، مفت و مجانی . شدم وسیلۀ جوش دادن معملات ملکی این الدنگ ، هرچند وقت یکی از این معمارهای از دهات فرار کردۀ ندید بدید، که گوشه و کنار شهر زمینهای قولنامه ای گل هم کردن  را تور میزنه میاره خونه ...حسابی که با تریاک یارو را نعشه کرد رختخواب منو براش پهن میکنه ...اگه یارو از چشم و چارم ایراد گرفت از وسط مجله های قدیمی جوانان یه عکس گوگوشی رامشی چیزی بهش میده میگه به عشق این ترتیبش رو بده . حالا اینکه اونا اصلاً عرضۀ ترتیب دادن منو دارن یانه بماند . من به هر دوز و کلکی که شده امضای پای قولنامه رو ازشون میگیریم ....فقط شرطم با ممد این بوده که کاری به کارم نداشته باشه . حتماً تا حالا دونستی که راستی راستی هم آزادم گذاشته . .....
از وقتی یه خرده تو خونۀ ممد جا باز کردم قسم خوردم تا وقتی جون و رنگ و رو دارم هر روز ، اگر نشد هر هفته ، اگر نشد دست کم ماهی یکبار را عروس بشم . اونم زیر یه پسری که تا بحال کمربند شلوارش برای گائیدن هیچ زنی باز نشده باشه . دنیای قشنگی برای خودم ساختم مگه نه عباس؟  از دست خدا که کاری واسۀ من بر نیامد خودم آستین بالا زدم .... خودمونیم فقط تو یکی از زیر مالۀ من دررفتی .... عیب نداره هنوز ناامید نیستم ، شد تورت میکنم نشد نوش جون اونی که به تورش میافتی . ....حتماً داستان شهرزاد قصه گو را شنیده یا خونده ای ، من هم میخوام بشم یه شهرزاد اما به جای هزار و یکشب قصه گفتن دلم میخواد که هزار و یکشب عروس بشم ، هزار و یکشب با هزار و یک داماد دست نخورده ، فکرش هم منو دیوونه میکنه لامصب . اگه روزی بجائی رسیدی قصۀ عروس و هزار و یک داماد را بنویس .اشکم رو درآوردی با این قصه ت . قشنگ نوشته بودی بستنی . "
چندین بار نوشتۀ بتی را خواندم. از اینکه داستانم به دلش نشسته بود راضی بودم. داستان زندگیش گرچه برایم جدید نبود اما دلم را به درد آورد.محلۀ ما و کلاً آن منطقۀ شهر روزش را با چنین حوادثی گذران میکرد.دخترانی که به قول بطی بند را آب میدادند، پدران فقیری که از بُر خرج بچه های خود برنمیآمدند و مادرانی که زیرزیرکی خود و دخترانشان را به نرخی معادل یک قرص نان میفروختند. اینها برایم جدید نبود، چیزی که تازه بود راه بتی برای انتقام گرفتن از سرنوشت شومش بود. اینکه او چنین آگاهانه به شکار پسران باکره میپرداخت ، اینکه او میتوانست انتقامجوئیش را تئوریزه کند. اینکه بتی لبند یک لامپ هم برای خود و روند زندگیش دانش و فلسفۀ خاص خود را داشت و اینکه او میتوانست دردش را بنویسد. روزهایی که بعد از خواندن یادداشت بتی گذراندم برایم تلخ و غم انگیز بود و یگانه مونسم در آن دوران نوار شعری بود از احمد شاملو :
ایکاش میتوانستم
ـیک لحظه میتوانستم ایکاش ـ
برشانه های خود بنشانم
این خلق بیشمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که
خورشیدشان کجاست.......
واقعاً آرزو میکردم که چنین توان و شانه هایی داشتم اما مشکل این بود که خود هنوز نمیدانستم که خورشید کجاست ؟ برای یافتن طلیعه های نوید بخش آن به کتاب ، شعر ، قصه و گروههای چپ سیاسی زمان پناه برده بودم.دریغا که یافتنش ساده نبود.
نوشتۀ بتی دید مرا نسبت به او تغییر داد و او هم بعد از آن سرسنگین تر شده بود. گهگاهی همدیگر را موقع ورود یا خروج از خانه میدیدیم ، نگاه ، لبخند و جملۀ کوتاهی ردوبدل میکردیم و والسلام.تا شبی که از جلسۀ خانۀ حسن برمیگشتم .
آنشب دوباره فریده مرا اسیر یکی از کرشمه های خود کرده بود. یواش یواش دچار درگیری درونی شده بودم.از سوئی حس میکردم که به فریده عمداً میدان میدهم و از دیگر سو خود را گناهکار واسیر هوای نفس میدانستم. خیلی دلم میخواست بدانم آدمهای انقلابی با اینجور مشکلات چگونه برخورد کرده اند اما هیچ جا چیزی برای خواندن نیافتم. همیشه از خود میپرسیدم که آدمهای بزرگ انقلابی و مبارز چگونه توانائی گذشت از چنین حسی را یافته اند و عشق و علاقۀ شخصیشان را با عشق و علایق توده ها گره زده اند ؟چندینبار تلاش کردم با اشاره به آرمانها و آرزوهای انساندوستانه و انقلابی توجه فریده را به این موضوع جلب کنم که تنها عشق ماندگار عشق به رهایی انسان از قید جامعۀ ناعادلانه است اما نه خود میدانستم که مفهوم این کلمات چیست و نه فریده مرا جدی میگرفت. دیگر به جائی رسیده بودم که یا باید به درخواستهای فریده ، که بگونه ای ندای درونی خودم هم شده بود ، پاسخ عملی مثبت میدادم و یا این هسته و جلسۀ سیاسی را ترک کرده و خود را مشغول کار دیگری میکردم. آنشب بدجوری فکرم مشغول یافتن راهی برای گشودن این گرۀ کور بود . ساعت حول و هوش یازده دوازده شب بود و محله خلوت. هوااجازه میداد که روی پشت بام طبقۀ سوم رختخواب پهن کرد و زیر گنبد پرستارۀ بی انتها دراز کشید و آنقدر ستاره و شهاب شماری کرد که بیهوش بخواب رفت. صاحبخانۀ ما مردی روستائی بود که فقط زمستانها از این خانه برای فروش محصولاتی مثل کشمش و کشک و... استفاده میکرد و مابقی سال یک طبقه و نیمش خالی بودو آنشب من توی خانه تنهای تنها بودم. لحاف و تشک را لول کرده و به کول گرفتم  و بالا رفتم . خانۀ ما دیوار به دیوار خانۀ بتی بود . خانۀ آنها هم سه طبقه داشت و درست مثل ساختمان ما درهر طبقه قدری از زیربنا کاسته تا تراس و یا حیاطکی برای آن طبقه مهیا شود . خانۀ آنها هم مثل ساختمان ما طبقات با راه پلۀ آهنی بی سرپناه از توی تراس هر طبقه به هم وصل میشد. از راه پلۀ آهنی که بالا میرفتم بتول خانم را دیدم که توی تراس طبقۀ دوم مشغول رخت پهن کردن روی رزه بود . حتماً فردا کار مهمی در پیش داشت. با دیدن بتی ، نمیدانم چرا ، این فکر از ذهنم خطور کرد که ماجرای فریده را با او درمیان بگذارم. این فکر، نمیدانم چرا ، عجیب در نظرم درست و منطقی جلوه میکرد این بود که با صدایی از ته گلو و به اندازۀ کافی بلند صدا زدم :
ـ بتول خانم ... بتول خانم....
بتی هاج و واج مرا نگاه کرد و گفت :
ـ چیه ...؟
ـ یه دقیقه میای بالا...
بتی متعجبتر از قبل ولی با رضایت خاطر پاسخ داد :
ـ معلومه که میام ... برو الآن میام پیشت .
تشک و لحاف را پهن کردم . هوا به خنکی میزد . از آن بالا میشد همۀ خانه های محله را دید . هیچ چراغی روشن نبود. هیچ صدایی نمیامد.چند خیابان پائینتر یونجه زارها و زمینهای کشاورزی بود .از آنطرف واق واق سگهای ولگرد و هوای خنک توأماً به طرف ما میآمد .سکوت، تاریکی و هوای خنک شامگاهی فضا را برای درددل با بتی شاعرانه و مرموز کرده بود.
بتی از روی دیوار کوتاه مابین دو ساختمان عبور کرد. شلوار پارچه ای سبزرنگ با نوارهای عمودی مشکی و پس زمینه ای از گل و بوته های زرد و سبز به پا و بلوز بافتنی زیتونی رنگ به تن داشت. موهای بلند طلائی رنگش را دم اسبی بسته و ناخنهای دستش را لاک زده بود چه رنگ ؟ رنگش را نمیشد تشخیص داد اما زیر نور شب که معلوم نبود از کدام منبع ساتع میشود برق میزد. روی تشک نشستم و لحاف را لوله به دیوارک بین دو ساختمان چسباندم تا به آن تکیه دهیم . بتی نشست و گفت :
ـ چی شده نصف شبی ....؟ یعنی شانس به من رو کرده.....
ـ بتول خانم میخوام جدی باشی ، یه مشکلی دارم که باهات درمیون میذارم به شرط اینکه بین خودمون باشه و سرسری جواب ندی ... دربارش فکر کن
ـ حالا بگو ببینم .... خیرت که به من نمیرسه ... شوخی کردم ...بگو گوش میدم .
همانطور آهسته و پچ پچ کنان کل ماجرا را برای بتی تعریف کردم . او اول هیچی نگفت.ازجا بلند شد و دستش را دراز کرد وگفت :
ـ دستت رو بده ...اینجا نمیتونم چیزی بگم بیا بریم تو اطاق خودم.
شک و تردید داشتم که دنبالش راه بیافتم یانه ؟ اما دیگه برای اینجور فکرها دیر شده بود . به دنبالش از روی دیوار ردشده و از پله های آهنی خانۀ آنها یک طبقه پائین رفتم. بعد بتی گفت که آنجا منتظرش باشم .چند ثانیۀ بعد درحالیکه انگشت روی لب گذاشته وهیس هیس میکرد با کلید در اطاقی که روی تراس طبقۀ دوم باز میشد گشود و مرا داخل اطاق کشاند . اول پرده های پنجرۀ رو به تراس و پنجرۀ رو به کوچه را کیپ و سفت کشید و سپس لامپ آویزان از وسط اطاق را روشن کرد و گفت :
ـ اینجا حجلۀ منه ... خوشت میاد ؟
دلم از شنیدن کلمۀ حجله و نحوۀ ادایش از سوی بتی هُری پائین ریخت و منتظر بودم که اتفاق ناجوری رخ دهد. بسرعت از اینکه قضیه را با او درمیان گذاشته بودم پشیمان شده و دنبال راه گریزی میگشتم اما فکر کردم : خیالی نیست ، منو که نخواهد کشت ! گوشۀ حجله چندتا تشک و لحاف روی هم چیده و با پارچۀ خوشرنگی رویشان پوشیده شده بود .بتی به آن گوشه رفت و به دستۀ لحاف تشکها تکیه داد و گفت :
ـ وقتی یه زن شوهردار بهت علامت میده باید حواست رو جمع کنی که خیلی دلش میشنگه ، حالا چرا؟ خدا میدونه . حل این مشکل فقط یه راه حل داره. نگران نباش تو از پسش برمیای. اینائی که مردم میگن که این زن رفیقمه و باهاش نون و نمک خوردم و اینجور چیزا همش چرندیاته . وقتی این وامونده خارش داشته باشه و کسی محلش نذاره ...نون و نمک که هیچی قرآن خدا هم نمیتونه جلودارش باشه . تو باید طوری ترتیب این خانم رو بدی که تا سه روز گشاد گشاد راه بره ...فهمیدی تا سه روز . اونوقت دیگه میشینه سرجاش.
حالا دیگه راستی راستی مثل سگ پشیمان شده بودم. توی دل به خود بد و بیراه میگفتم که چرا اینقدر خر و احمقم. آخر این بتولی که همۀ رؤیا و آرزویش همخوابگی با پسران دست اول است مگر میتواند خارج از این چهارچوب راه حلی ارائۀ دهد. آخر این زنی که حداعلای نگاهش به من پسرکی ترگل با نرینه ای همیشه سیخ و سیرنشدنی است، چگونه میتواند خارج از این حیطه راهی برای مشکلی از ایندست بجوید. گول چهار خط نوشته اش را خورده بودم ؟ پس آدمها را چگونه میتوان شناخت. خدایا انقلاب کردن چقدر سخت است ؟!
بتی به دستۀ لحاف تشک تکیه کرده و یواش یواش از زیر دررفت ودر عین سر خوردن روی فرش دست به تنبان پارچه ای انداخت و آنرا پائین کشید . رانها و بخشی از لمبرهاش که از روبرو قابل رؤیت بود، به سفیدی میزد .زیر تنبان هیچ چیز به تن نداشت . کنار رختخوابها روی فرش نشست و با چشم سالمش مرا نگاه میکرد و با لبان قرمزش ادا و اطوار در میآورد. تنبان را به گوشه ای پرت کرد و پاها را از هم گشود و دست را میان آنها برد و با صدائی که خواهش و تمنا از آن میبارید گفت:
ـ من یادت میدم که چکار کنی....ببین این محوطه خیلی حساسه ...تو باید با اینجاها ور بری ...اما از همه جا حساستر این سوراخه ...میبینی اینجا که الآن انگشتم روشِ ...تو باید این یال و کوپالا و این پوست و پورازه ها رو کنار بزنی تا به این سوراخ برسی ... برای اینکه طرف رو خوب حالش بیاری سرضرب سراغ این سوراخ نمیری ...میدونی که کدوم سوراخ رو میگم ....آخه پائین ترم یکی هست به اون فعلاً کاری نداشته باش.... باید یه ذره اول....
بتی میگفت و با دست با خودش ور میرفت . بلوزش را بالا زد و پستانهای درشتش را بیرون انداخت.من تماشا میکردم .این اولین نمایش زنده از یک موجود مؤنث برایم بود.تعداد بیشماری فیلم سکسی توی سینما دیده بودم اما از نزدیک تن هیچ زنی را اینگونه برهنه و دردسترس نداشتم. بتی با لحنی عشوه آلود میگفت :
ـ نمیخوای امتحان کنی ...؟نمیخوای تمرین کنی ....؟ بیا یادبگیر ترتیب طرف رو چه جوری بدی ...
اعتراف میکنم که ندائی درونی از من میخواست که همانطور که بتی میگفت میان پاهایش زانو  زده و امتحان کنم . دلم میخواست همۀ قید و بندهای اخلاقی انقلابی را که بکول میکشیدم کناری افکنده و سر به آن چشمۀ تحریک کنندۀ لذت نهاده و سیر دل بنوشم . اما شخصیت دیگری مرا از اینکار وامیداشت .میگفت که تو با اینکار به همۀ اعتقادادت خیانت میکنی . میگفت که بتی نادان و ناآگاه است فریاد میزد که او به تو تعلق ندارد و اگر به خواستۀ او تن دردهی خود را فروخته ای و آدم خود فروخته هرگز توان مبارزه را نخواهد داشت. لعنت به من که در این برهه از زمان بدنیا آمدم ، ایکاش یا خرِ خرِ هالو بودم یا یک انقلابی کاملاً بزرگسال که میدانست با این قضایا چگونه کنار بیاید آنشب نه این بودم و نه آن لیکن بشدت تمایل داشتم که هر دو باشم.بین سخصیت انقلابی مقید به اخلاق پاک انسانی و آدمی که میتواند هم آن باشد و هم برای لحظاتی ،شاید فقط ساعتی ،کاملاً شعور و اخلاق و اعتقادات را بگوشه ای وا نهد ؛ درنوسان بودم . رفتار بیش از حد عریان بتی وتمایل واضح وبیپردۀ او به سکس کمکم کرد که من به نفع اولی درآن ماجرا منفعل مانده و بتی را همراهی نکنم. شاید اگر بتی اول مرا درآغوش میگرفت، ناز و نوازشم میکرد، سر روی سینه ام میگذاشت و مثلاً از رنج و تألماتش میگفت و بعد آسته آسته نقشه اش را پیاده میکرد من هم خامش شده و تن درمیدادم اما آنگونه عریان ،رک و بیمقدمه ....نه، اینها برای من قدری زیادی مینمود.
بتی از انفعال من حوصله اش سررفت.سرخورده و مأیوس از جا برخاست تنبانش را پوشید و غرولند کنان گفت :
ـ چرا قیافۀ ماتمزده بخودت گرفتی ...شدی مثل بستنیهای گرماخورده....نمیخوای امتحان کنی خوب نکن ولی از پس طرف برنمیای ...
سمت در رفت و در را گشود و پرده را کنار زد و با دست راه را نشان داد و گفت :
ـ برو تو رختخواب به اون چیزائی که گفتم فکر کن ...برو ببینم چه میکنی ...یادت نره سه روز باید گشاد گشاد راه بره ها...
مثل کبوترهای اسیری که بناگاه در قفس را باز میبینند ، از اطاق خارج شده و بیمعطلی از پله های آهنی بالا رفتم . به پشت بام خانۀ خود خزیده و روی تشک دراز کشیدم . تن داغم خنکی تشک را میمکید اما عطشم را فرو نمینشاند. برخاسته و از پله ها پائین رفتم . دوباره سرپله های طیقۀ دوم نگاهم تراس خانۀ بتول را جستجو کرد . بتی آنجا بود و بادیدن من ادای گشاد گشاد راه رفتن را درآورد وپچ پچ کنان گفت اینجوری ....و بعد لبخند زد . این زشت ترین حالتی بود که از بتی برای همیشه درخاطرم ماند .زنی یکچشم با موهای پریشانی که نیمی از چهره اش را پوشانده وعجوزانه لبخند میزند.
خود را به طبقۀ همکف که در اجارۀ ما بود رساندم .اطاق خیلی تاریک بود . توی خانه تنها بودم . چراغ را روشنکردم و از یخچال آب خنک برداشته و یک نفس نوشیدم . به یخچال تکیه کردم تا قدری همه چیز را مرور کنم .نگاهم به پوستری افتاد که روی دیوار اطاق با پونز چسبانده بودم. پوستری به پهنای بیست و درازی پنجاه سانتیمتر. توی عکس لنین و ماکسیم گورکی دیده میشدند که با هم خوش و بش میکردند . نگاه گورکی اما بد نگاهی بود انگار که داشت مرا شماتت میکرد . برای گریز از این نگاه چراغ را خاموش و به پشت بام پناه بردم.آنشب تصمیم گرفتم که ماجرای فریده هر طور شده یکسره کنم.
















3
دو روزقبل از جلسۀ هسته از کار بیکار شده بودم .از آنجا که سنم زیر سن قانون استخدامی آنزمان بود راهیابیم به کارخانه های بزرگ میسر نمیشد اما خوب بالاخره آن خیل عظیم کارگرانی که در کارگاهها و مؤسسات کوچک مشغول بودند هم جزو طبقۀ کارگر محسوب میشدند و از نظر من حق شرکت در انقلاب کارگری و مقدمتاً شرکتیابی در سازمان انقلابی کارگری ما را داشتند.رفقای بالا با این نظر مخالف بودند. آنها شدیداً تأکید داشتند که انقلاب از کارخانه و یا مجتمعهای بزرگ تولیدی آغاز خواهد شد و ما بعنوان پیشقراولان این انقلاب باید آنجاها حضور داشته باشیم لذا شناسنامۀ مرا خواستند که از روی آن شناسنامه ای با سن و سال بالاتر، سن وسالی که در خور یک کارگر پیشرو انقلابی باشد، جعل کنند . من هم که سالها خودم را میان بزرگسالها تپانده بودم بدم نمیامد که این جا زدن مستند هم باشد ضمن اینکه امکان پیدا کردن کار با شرایط بهتر چندین برابر میشد. این اولین گام در جهت جعلی زیستن بود ، گامی که سالهای مدیدی بطول انجامید ، گامی که نه فقط اجازۀ جعل کردن سنم را که به قلابی بودن هویتم هم رسمیت داد.انگار که انقلاب کارگری عنقریب در راه بود و نمیتوانست یک دوسالی صبر کند تا من بطور طبیعی و معمول به سن قانونی برسم و انگار که این انقلاب بدون حضور من هم بی سرانجام خواهد بود .
باری...، تا مدارک جعلی از راه برسند من عجالتاً تبدیل به یک انقلابی تمام وقت و صد در صد حرفهای شده بودم اما با اینحال وقت بیکاری زیاد داشتم . صبح روز جلسه حسابی در مورد تصفیه حساب با فریده فکر کردم.با خود قرار کردم که نیم ساعت زودتر به خانۀ حسن رفته و رک و روراست بافریده ، که در آن ساعت معمولاً تنها بود، حرف بزنم و به قول آنروزها مرزم را روشن کنم اما با اینکه خود را برای مرزبندی آماده میکردم یک نیروی درونی مخفی وادارم میکرد که به سر ووضع خود رسیده و خود را تر وتازه تر از روزهای عادی کنم .شاید این تأثیر کلمات بتی بود که مدام توی گوشم طنین میانداخت. حمام رفتم، حمام رفتن آنوقت ما یک پروژۀ حداقل نیمروزه بود چون خانۀ اجاره ای ما که حمام نداشت، هیچ خانه ای در آن محله حمام نداشت بلکه باید راهی گرمابۀ گلستان میشدیم ،سر و صورت را صفا داده و در پوشیدن لباس وسواس بخرج دادم و سه ربع مانده به ساعت قرار جلسه دور و بر محل سکونت حسن بودم.حسن ساکن خانه های سازمانی راه آهن بود ، خانه هایی یکشکل در ردیفهای کاملاً جدولی که کوچه و خیابانهای یکنواخت را میساختند، خانه هایی یکطبقه و ویلایی که نزدیک به ایستگاه و ریل راه آهن ساخته شده بودند تا شریک همیشگی صدای بوق و ترمز قطار باشند . روبروی خانۀ حسن زمینی بود با چمنهای و علفهای خود رو . این زمین با ردیفی از درختان سربفلک کشیدۀ صنوبر از ریل قطار جدا میشد، درختانی که غروبها از تابش اشعه های نارنجی رنگ خورشید رقص نوری بدیع میساختند و شبها چنان سربازان به خط شده حافظ خانه های سازمانی بودند . این چمنزار خودرو محل بازی بچه های راه آهنی و پسران فریده بود .هر وقت نوید و امید سرگرم بازی در این میدان بودند نشان ازانتظارکشیدن فریده داشت. آنروز نوید و امید مشغول بازی گروهی با بچه های دیگر بودند و چون با فریده قرار قبلی نداشتم باعث تعجب و درعین حال خوشحالیم شد. راستی حسن در این ساعات کجا بود ؟ او هم مثل من و اکبر سرساعت قرار پیدایش میشد،کار میکرد؟ پیاده روی یا که خرید میرفت؟هیچ وقت ازاو نپرسیدم و او هم چیزی نگف.
پشت در حیاط بیتاب شده بودم.از ذهنم گذشت که دوباره گشتی توی محله بزنم اما زود پشیمان شدم. یاد خنده ها و ایما و اشاره های فریده که میافتادم بیشتر مردد میشدم. بالاخره دست به طرف زنگ دراز کردم ، شانه ام به در سائید و در باز شد ،انگار زبانۀ قفل در درست جا نیفتاده بود. وارد حیاط شدم ، ساکت بود و اینجا و آنجا وسایل بازی پسرها به چشم میخورد.پردۀ اطاقی که پنجره اش روبه حیاط بود کشیده شده و داخل آشپزخانه هم کسی نبود . دوبار فریده را صدا زدم :
ـ فریده خانم ...خونه اید...؟ فریده خانم .... کسی خونه نیست ؟
چون جوابی نشنیدم آهسته وارد راهرو شدم . در اول سمت راست آشپزخانه بود . کسی آنجا نبود . به سمت اطاقی رفتم که همیشه توی آن جلسه میگرفتیم . در را باز و از درز آن فریده را صدازدم :
ـ فریده خانم ....
باز هم جوابی نشنیده و داخل اطاق شدم. آن اطاق از طریق دری به اطاق دیگر راه داشت. چند ثانیه صبر کردم و بعد صدایی شبیه خُرخُر یا همهمۀ دو نفره توجهم را جلب کرد. در رابط دو اطاق نیمه باز بود. خواستم داخل اطاق را جستجو کنم که تصویری از توی آئینۀ کمد توجهم را جلب کرد. از درز در نیمه باز میشد آئینۀ کمد را دید . توی آئینه کسی زیر رواندازی ، پتوئی چیزی میجنبید . دقت بیشترم باعث شد که بی سر و صدا و بسرعت اطاق را ترک کنم . یکی از کسانی که روانداز را میجنباند فریده بود ، برای لحظه ای کوتاه صدای نالۀ نازکش را شنیده و دستان ظریف و کوچکش را که از زیر روانداز ، لابد بالای سرش ، دراز شده بود دیدم .از حیاط خارج وبه در حیاط تکیه داده و نمیدانستم چه باید بکنم . توی دل شروع کردم به خودم بد و بیراه گفتن :
ـ الاغ تا به کجا میخوای توی زندگی مردم سرک بکشی ؟ بیشعور آنقدر بیجنبه ای که دوتا لبخند و اشاره های زنانه گولت زد و فکر کردی فریده همیشه دو زانو منتظر ورود تو نشسته ؟ مرتیکۀ خرفت اون شوهرداره و سرش به زندگیش بنده ... اون دوتا بچه داره .... میخوای با کی مرزبندی کنی ؟ مرزت روشنه ...چشمای کورت رو باز کن .
سپس به مرور ایرادات آنها پرداختم :
ـ آخه حالا وقت عشقبازیه ؟ آخه آدم موقع اینجور کارا در رو باز میذاره ؟ چند ساله زن و شوهرید ؟
بعد سئوالهای خنده داری به ذهنم رسید :
ـ خوب شاید به اندازۀ کافی وقت داشتن ؟ یه عشقبازی چقدر ممکنه طول بکشه ؟ اصلاً میشه وقت عشقبازی را تعیین کرد ؟واحد شمارش عشقبازی چیه ؟ دور... ؟ دست... ؟ مرتبه... ؟ چرا بیشتر عشقبازیها توی شب صورت میگیره ؟
دوباره از آنها ایراد گرفتم :
ـ چرا در رو درست و حسابی نبستید ؟ چرا اونهمه صدا زدم متوجه نشدید ؟ اینهایی که نکات به این سادگی را رعایت نمیکنند چطور میخوان انقلاب کنند ؟
باز به خودم گیر دادم :
ـ تو مثلاً مسئولی ؟ اگه ازت بپرسن مشکلات اساسی این هسته چیه ؟ جوابی براش داری ؟ به جز اینکه فریده اِل کرد و بِل کرد ؟ و حالا هم لابد بیموقع عشقبازی کردن رو میخوای به اونها اضافه کنی.
مثل نگهبانها پشت در ایستاده بودم که مبادا اکبر هم از راه رسیده و عیش آنها را منقص کند . توی ذهنم نقشه میکشدم که اکبررا چگونه از آن محوطه دور کرده و سرگرمش کنم . اما تا کی ؟ لابد اگر کارشان تمام شود در را خواهند گشود . چقدر باید اکبر را سرگرم کنم ؟ چرا من از این جورچیزها سردرنمیآوردم ؟ اکبر از کدام جهت پیدایش خواهد شد ؟
هردو سوی خیابان را نگاه میکردم . همسایه ها میآمدند و میرفتند و با تعجب مرا ورانداز میکردند ، بچه ها همچنان پر سر و صدا مشغول بازی بودند. ساعت مچیم را نگاه کردم پنج دقیقه مانده بود به موعد قرارمان . پس چرا اکبر نمیآمد ؟ او همیشه ده پانزده دقیقه زودتر پیداش میشد. سرم به این حساب کتابها گرم بود که ناگهان صدایی بیخ گوشم گفت :
ـ سلام ...پس چرا اینجا ایستادی ؟
تعجب و ترس و نگرانی سرجا میخکوبم کرده بود . حسن از کجا آمد ؟ منکه دو دستی در را چسبیده بودم ؟ نکند آنکسی که فریده و روانداز را میجنباند حسن نبود ؟ حالا به حسن چه باید بگویم؟به زحمت آب دهانم را فرو داده و گفتم :
ـ درست بموقع آمدی ...از کجا میائی ؟ خونۀ شما در دیگری هم داره ؟
ـ از بیرون میام ...، نه ! چیزی شده ؟ اینروزا بگیر بگیر زیاد شده ... برای ما که اتفاقی نیفتاده نه؟
سپس رو به پسرانش صدا زد :
ـ نوید ...امید ..بسه دیگه بابا ..بیاید بریم تو ...الآنه هوا تاریک میشه بابا.
بعد از آنهم اول زنگ در را فشار داد و بعد با کلید در را گشود. هرچه کرد که من اول وارد شوم زیر بار نرفتم . تصور اینکه حضور یک مرد غریبه را چگونه هضم خواهد کرد برایم بینهایت دشوار بود.راستش اصلاً میل ورود به خانه اش را نداشتم . نمیتوانستم حدس بزنم که چه پیش خواهد آمد. من شاهد دعواهای ناموسی بسیاری بودم که تقریباً همه به چوب و چماق و چاقوکشی ختم شده بود. اگر چنین میشد چه باید میکردم ؟ اگر چنین میشد و کمیته و پلیس میآمد من آنجا چکاره بودم ؟ در چنین وضعیتی بچه های حسن چه خواهند کرد ؟ دلم میخواست همۀ اینها را از حسن بپرسم اما با کدام بهانه؟ با ترس و لرز و تردید از پی حسن روانه شدم . وارد راهرو که شدیم فریده از آشپزخانه بیرون آمد و سلام داد و بی اینکه مثل دفعات پیش خوش آمدگوئی کند دوباره وارد آشپزخانه شد و بلند گفت :
ـ دیر کردید ... اکبر بنده خدا را اینجا کاشتید ... یه ربعی میشه منتظرتونه... برید تو الآن چای میارم.
با شنیدن اسم اکبر تنم گُر گرفت . بهیچوجه میل نداشتم باور کنم که او الآن توی خانه نشسته است.با  زدن تنه آی به حسن از او سبقت گرفتم و بی اینکه کفش از پا درآورم از آستانۀ در گردنکشی کرده و اکبر را دیدم که به بالشی تکیه داده و انگار که صورتش را تازه شسته باشد با دستهای پهن و بزرگش سبیلهای پرپشت و یکدست مشکیش را آب میگرفت .روی کمر چرخیده و به حسن گفتم :
ـ راست میگه ...اکبر اینجاست !
حسن به من خیره شده و من مبهوت تر به او، انگار انتظار داشتم او همه چیز را حدس زده و کاری کند. هیجان، سرخوردگی وعصبیت درونم را بهم ریخته و کنترلی روی رفتار خود نداشتم و تو چنین وضعیتی بشدت نیاز به دستشوئی داشتم.بلند رو به حسن گفتم :
ـ من میرم توالت .
فریده هراسان از آشپزخانه بیرون پرید و درحالیکه شتابان به سوی توالت میرفت گفت :
ـ اونجا یه ذره بهم ریخته س الآن درستش میکنم.
در حالیکه از زور پری مثانه پیچ و تاب میخوردم دوباره با چشمان دریده حسن را نگاه کردم. حسن اما با خونسردی گفت :
ـ امروز یه چیزیت میشه رفیق ... خبری شده ؟ نکنه از بر و بچه ها کسی را گرفتن ، ....
عجب خری هستی حسن ، کوری ؟ رفتار عجیب غریبِ زنت را نمیبینی ، اما حسن که نمیتوانست افکار مرا بخواند داد زد :
ـ فریده زودتر بیا بیرون والا باید عباس رو ببریمش درمانگاه ...ترکید بیچاره
فریده بیرون آمد و بدون اینکه به چشمهایم نگاه کند از کنارم گذشت، حسن هم رفت توی اطاق و سلام و علیک گرمی با اکبر کرد. توی توالت تپیدم و درش را قفل کردم نمیدانستم باید بشاشم یا گریه کنم. احساس عجیبی داشتم.انگار یکی به من خیانت کرده باشد یا اینکه چیزی که متعلق به من بوده را بیگفتگو برای خود برداشته باشد. حس گربه ای را داشتم که گوشت را از جلو دهانش ربوده و پشت شیشه گذاشته اند. دوست داشتم وارد اطاق که شده یقۀ اکبر را بگیرم و سرش داد بزنم :
ـ اومدی اینجا مبارزه کنی یا زن مردم را قُر بزنی مرتیکه...؟
همینطور که سر کُر توالت نشسته و به آفتابۀ پلاستیکی گوشۀ آن چشم دوخته بودم مجادلۀ عجیبی را با خود شروع کردم، نمیدانم این مجادله چقدر بلند بود اما یادم هست که صدای گفتگو با خود را میشنیدم:
ـ تو چرا کاسۀ داغتر از آش شدی ؟ دلت برای خودت میسوزه نه ؟
ـ چرا باید دلم بسوزه ...منکه اومده بودم کارم را با فریده یکسره کنم .
ـ پس چرا اینهمه به خودت رسیدی و سر و صورت صفا دادی ؟
ـ تازه ...اگرم میخواستم ، عملیش که نکردم ....به خدا من هیچ چشم و نظری به فریده نداشتم و ندارم
ـ کدوم خدا...........!؟
ـ حالا مثلاً........
ـ یه اتفاق غیر اخلاقی افتاده....میخوای چکار کنی ؟
ـ غیراخلاقی ؟ کدوم اخلاق ...لابد هردو میخواستن دیگه...به جز من کسی از ماجرا خبر نداره .
ـ اینطوری که هرکی بهرکی میشه... بالاخره باید یه ضابطه این وسط باشه.
ـ تعیین این ضابطه کار من نیست ... اگر یه رابطۀ عاشقانه وجود داشته باشه خودش میشه ضابطه
ـ یه اتفاق غیر اخلاقی افتاده ...یکی به دیگری تجاوز کرده ...تکلیف چیه آقای مسئول ؟
ـ تجاوز...؟! اونها اونقدر بهم میلولیدند و توی هم ذوب شده بودن که صدا زدنهای من که هیچ اگر خونه آتیشم میگرفت از هم جدا شدنی نبودن ...کدوم تجاوزی این شکلیه ؟
ـ اما خیانت که هست ؟ فریده به حسن ...اکبر به جمع ...یا شاید اکبر گولش زده باشه...
ـ من از اینجور چیزا سردرنمیارم ...چی باید بگم
ـ پس تو مسئول چی هستی ....
ـ مسئولم ، چوپون که نیستم
......
همینطور با خودم بحث میکردم و نمیتوانستم راه درستی برای ماجرا پیدا کنم. هیچکدام از سئوالهایم جواب درست و حسابی نداشت .اما یک چیز برایم مسلط بود و آن اینکه من آدم شرایط بحرانی نیستم، آدمی نیستم که بطور قاطع یکسر قضیه را گرفته و سوای درست و نادرست بودنش آن را از یکطرف سامان دهم .دل خونی ازدست حسن و اکبر داشتم . حسن بخاطر بیخیالی و بیتوجهی محض به خانواده و اکبر به خاطر سودجوئی از این بیخیالی . از خودم هم متنفر شده بودم ، از بیعرضگی وسادگی در ادارۀ این هسته ، از اینکه مدام چک میکردم که ایندو سهمیۀ اعلامیه و شعارنویسی شبانشان را درست انجام دهند و به افراد در رابطه با خود درست باصطلاح آگاهی برسانند ، اما خود آنها را نمیشناختم ، از درونشان خبر نداشتم ، امیالشان را درک نمیکردم و ازشان فرسنگها فاصله داشتم...از خود نیز فاصله داشتم ، نمیدانستم بالاخره تکلیفم با فریده چه بود؟ ته دل به اکبر غبطه میخوردم . نه به فریده پشت کرده و نه او را درآغوش فشرده بودم ، کدامیک میل من بود ؟ تکلیف من با این هسته ... با این آدمها که ظاهراً به دست و دهان من چشم داشتند ،چه بود ؟ ما به کجا میرفتیم و راهمان کجا و بیراهمان چه بود ؟
مدت زیادی را توی توالت بسر بردم ، آنقدر زیاد که حسن به در کوبید و حالم را پرسید . وقتی وارد اطاق شدم و با اکبر سلام و علیک کردم ، رو به هر دو گفتم :
ـ از امشب به بعد این هسته وجود نخواد داشت ... شما دوتا به درد هم نمیخورید و من هم به درد هیچی نمیخورم .
اکبر اعتراض کرد . حسن ساکت نشست . فریده اصلاً خودش را نشان نداد . بعد از مدت کوتاهی بحث و جدل به آنها گفتم که این تصمیم من است و قضیه را به رفقای بالا اطلاع خواهم داد و از آنها خواهش کردم که بخاطر مسائل امنیتی فعلاً از رفت و آمد با هم صرفنظر کنند تا از طرف جمع بالاتر برای سازماندهی دوباره تصمیمگیری شود .زودتر از موعد جلسه را ختم و اندوهگین خانۀ حسن را ترک کردم .فریده برای خداحافظی هم خود را نشان نداد،شاید او هم از طریق آئینه مرا دیده و یا شاید تکلیفش را با من روشن و یا به قولی مرزبندی کرده بود. فردای آنروز با هسته ای که رضا مسئولش بود جلسه داشتم ، نگران کلنجار رفتن با او نبودم و قصد نداشتم اتفاق بین اکبر و فریده را مطرح کنم. آنشب خوب خوابیدم ، فریده بخوابم نیامد ، انگاراز گوشۀ دلم اسباب کشی کرده و رفته بود.
رضا از گزارشم دربارۀ انحلال هسته بشدت برافروخته شد و هرچه لقب و ایسم و انگ ایدئولوژیک در چنته داشت نثارم کرد. بیشتر از این عصبانی بود که چرا خودسرانه و بدون اجازۀ او اینکار را کرده ام .میگفت :
ـ این هسته پرکارترین هستۀ شهر بود .بیشترین حجم اعلامیه را پخش میکرد ، بهترین ابتکارات را توی شعارنویسی داشت ...تو با اینکارت ضربۀ بزرگی به سازمان و انقلاب زدی ...تو ستون پنجم بورژوازی هستی ...از ریویزیونیستها هم بدتری .... پاسیفیسم را تئوریزه میکنی ....یا برمیگردی و از خودت انتقاد میکنی یا اینکه یک جلسۀ ویژۀ تصفیه حساب ایدئولوژیک برات ترتیب میدم ...
در جواب گفتم :
ـ من نه این هسته و نه اون هسته و نه خودم رو و علی الخصوص نه تو را بعنوان سازماندهان انقلاب قبول دارم و نه کل این تشکیلات رو ....ایکاش معنی یکی از این کلماتی که بکار میبری رو میدونستی ...ایکاش میتونستی بفهمی که آدمها تنها توده ای از پوست و گوشت و استخون نیستند ، که آدمها احساس دارند، زندگی دارند ، گذشته و آینده دارند ، که چفت کردن این آدمها به همدیگه مسئولیت داره ، که این چفت کردنها ممکنه برخی رو به ورطۀ نابودی بکشونه ...تو هیچکدوم از اینها را نمیفهمی ، فقط آمار برات مهمه که بخوای این پست تشکیلاتیت رو مهم جلوه بدی . آمار پخش اعلامیه ... و.....
خلاصه آنشب حسابی گرد و خاک همدیگر را تکاندیم . رضا گفت که مدارک جعلیم رسیده ولی آنها را به من نخواهد داد تا تکلیفم با تشکیلات روشن شود. هرچه باشد تشکیلات وظیفه دارد که از نفوذ عناصر نخاله به صفوف طبقۀ کارگر جلوگیری کند ، نه اینکه امکانات هم در اختیار آنها بگذارد.همۀ اینها در نظرم مسخره جلوه میکرد .منی که پدرم تا هفده روز قبل از مرگش کارگری میکرد، آن هفده روز هم توی کما بود و توان کار کردن را نداشت ، و خودم برای امرار معاش راهی به جز کارگری کردن نداشتم ، شده بودم عنصر نخاله و همۀ کسانی که دستشان به دهانشان میرسید وبرای محض کمک به طبقۀ مفلوک کارگر انقلابی شده بودند برایم خط و نشان میکشیدند .
در انتظار رویاروئی ایدئولوژیک روزشماری میکردم که حوادث برق آسائی مجال برپائی چنین اجلاسی را نداد.موج دستگیریها و حمله به گروههای مخالف بیکباره شدت گرفت . هردو پسرعموهای رضا دستگیر شدند و کاظم را دو سه روز پس از دستگیری اعدام کردند. روزی رضا رنگ پریده مدارک جعلی و بخشی از اسناد سازمانی و یکدستگاه کپی را به خانۀ ما آورد و گفت :
ـ اینها را اگر جائی داری پنهان کن ...وگرنه نابودشان کن و همین امشب شهر را ترک کن ...
وسائل را داد و قراری برای یکهفتۀ بعد توی تهران گذاشت و رفت. همۀ وسایل الا مدارک جعلی خود را توی چاه حیاط ریختم. دلم میخواست از وضعیت حسن و اکبرهم مطلع شوم اما جو شهر بدجوری پلیسی شده بود . خبر اعدام کسانی را میشنیدم که اصلاً این وسط کاره ای نبودند ...هنوز نمیدانستم کجا باید فرار کنم. دوست دخترم بعد از گریختن از یک تعقیب و مراقبت پلیسی شهر را ترک و به تهران رفته بود.غروبی که تصمیم گرفتم به خانه رفته و ساک سفر بسته و به تهران فرار کنم یکی از بچه های محل، که از فعالیتهای آنموقع من با اطلاع بود ،سر راهم قرار گرفت و از تحت نظر بودن خانه امان خبر داد. خوشبختانه مدارک جعلی همراهم بود. با پولی حدود صد و خُرده ای تومان ، یکدست لباس تنم و آن مدارک کذائی شهر را به قصد تهران ترک کردم، بدون خداحافظی از برادر و خواهر و مادر ، بدون اینکه فرصت نگاهی دوباره به شهر و محله داشته باشم . سفری که ده دوازده سال بطول انجامید . سفری پرماجرا و مملو از اتفاقات تلخ .



















4
ده دوازده سال بعد ، وقتی که آبها از آسیاب افتاد و ما نیز از تب و تاب انقلابیگری دست کشیدیم و خاموش شکست را پذیرفتیم، به شهرخود بازگشتم . مجرد رفته و با زن و بچه برگشته بودم. توی دوران گریز خبر دستگیری و اعدام خیلیها را شنیده بودم .شنیده بودم که حسن را هم اعدام کرده اما زنش با کوشش و پشتکاری باورنکردنی توانسته بود که برای حسن توی قبرستان جدید شهر مزاری دست و پاکند والا دیگر اعدامیها را توی گودالهای نامعلومی چال میکردند.
بعد از مدتی اقامت و سکنی در شهر آبا و اجدادی و پیدا کردن شغل و راهی برای امرار معاش ، عصر پنج شنبه ای با ماشین از کنار قبرستان شهر میگذشتم. به سرم زد که پیاده شده و مزار حسن را جستجو کنم . هنوز گورستان از زائران قبور پر نشده لیکن خلوت هم نبود . اینجا و آنجا زنان و مردان سیاه پوش گریان را میشد دید . مردان و زنان گل بدست ، کودکان قبر شوی سطل بدست ، گدایان ژنده پوش  سمج کاسه بدست که بر سر مکان کسب با هم مشاجره داشتند و بیشمار قاب عکسی که بالای هر سنگ قبری نصب شده بود و آدمی را یاد جنگلی میانداخت که درختانش را انداخته اند منظرۀ ملال آور قبرستان بود به این منظره آوای گوشخراش قرآن خوانان هم اضافه میشد و تحمل فضای آنجا را سخت میکرد . حدس زدم که مزار حسن باید جائی پرت قرار داشته باشد و حدسم درست بود. به محض ورود به قطعه های دورافتاده زنی را دیدم که بالای قبری چمباطمه زده و دو جوان هفده هیجده ساله مشغول پاک کردن دور و بر مزار از علفهای هرز و خار و خاشاک بادآورده اند . فریده را از همان راه دور شناختم . آهسته آهسته و در حالیکه خودم را برای ادای کلماتی که لایق انتقال حس همدردی و تسلی باشند، آماده میکردم به آنها نزدیک شدم . فریده ، گوئی با یک نگاه مرا شناخته بود ،دست توی کیف برد و عینکی آفتابی با قاب و شیشه هائی درشت از آن درآورده وبه چشم زد .بالای قبر که رسیدم فریده ازم روی برگرداند. از پشت شیشه های دودی نمیتوانستم چشمهای درشتش را ببینم اما موج نفرت و بیزاریی که از آنها ساتع میشد را حس میکردم . موجی که باعث قفل شدن دهانم شد ، موجی که باعث شد در سکوتی سنگین به تماشای سنگ قبر غریبانه و محقر مزار پرداخته و مشخصات حک شده بر روی آنرا بارها و بارها بخوانم بی اینکه بتوانم احساسات درونیم را بازگو کنم . دلم میخواست قدرت بازگرداندن زمان به عقب را داشتم تا میتوانستم با عقل و بار آنروزیم گذشته را جبران میکردم . هیهات که آب رفته به جوی باز نمیگشت !
فریده در حالیکه از جا برمیخاست رو به یکی از پسرانش گفت :
ـ راستی نوید ...اون چه حیوونائی بودن که تو تلویزیون نشونشان میداد... حیوونائی که موقع خطر همدسته ایهاشون را ول میکردن و به دانمارک مهاجرت میکردن .
من گیج و گنگ توی ذهن دنبال چنین حیوانی میگشتم گرچه میدانستم که در پس این سئوال نیش و کنایه ای نهفته است . نوید هم گیج شده بود .از مادر پرسید :
ـ کدوم تلویزیون ...؟ کدوم حیوونا...؟ کدوم برنامه.....؟
فریده دست دور کمر نوید انداخت و گفت :
ـ بریم پسرم ...بریم توی راه برات توضیح میدم .
آنها رفتند و من مدت زیادی تنها بالای قبر حسن ماندم . آنقدر زیاد که مطمئن شوم آنها رفته اند. دیدن کودکانی که اینک جوانان برومندی شده اند، مادری که ایچنین بعد از مرگ شوهر هنوز وفادارانه به زیارت قبرش میآید ، همۀ حساب و کتابهای ذهنیم را بهم ریخته بود. اینها بعلاوۀ تنفر و انزجار موجود در رفتار فریده و فضای ملال آور قبرستان ، چنان آزردگی خاطری برایم بهمراه داشت که هنوز هم تلخی آنرا حس میکنم .
هفته ها از آنروز گذشت و من نتوانستم به راز حیواناتی که موقع خطر از ایران به دانمارک مهاجرت میکنند پی ببرم . تا اینکه روزی برای سفارش عینک به عینکساز آشنائی ، از هم محله ایهای دوران بچگی ، مراجعه کردم . موقع ورود به مغازه دو خانم چادر مشکی مقنعه بسر آنجا بودند. یکی از آنها مشغول امتحان قاب عینک روی صورت خود بود و خود را توی آئینۀ بیضی شکل دسته داری ورانداز میکرد و دیگری سرگرم تماشای قابهای توی ویترین بود. دوست عینکساز به محض ورودم با لبخند برایم دست تکان داده و گفت :
ـ مخلص عباس آقا....
زن چادری با شنیدن اسمم آئینه را طوری تنظیم کرد که مرا خوب ببیند. من روی صندلی کنار ویترین نشسته و منتظر نوبت خود سرگرم ورق زدن مجله ای شدم. حس کردم کسی نگاهم میکند سربلند کردم و متوجه شدم که زن چادری از توی آئینه به من خیره شده است . نگاه و قیافشه اش کسی را به خاطرم میآورد . همانطور که تصویرش را کنکاش میکردم متوجه شدم که او لغتی را بیصدا با لبانش تکرار میکند . بعد از کمی دقت متوجه لغت شدم :
ـ ب س ت نــــــــــــــی..... ب س ت نــــــــــــــــی !
خودبخود یاد بتول افتادم . اما این زن کجا و بتی کجا ؟ این دو چشم سالم داشت و آنطور که زیر مقنعه تپیده بود قیافه اش قابل تشخیص نبود. زن آئینه را روی پیشخوان گذاشت و قاب را تحویل عینکساز داد و خواست که همان را برایش شیشه کند وسپس رو به زن دیگر گفت :
ـ خواهر بطائی ...تابحال بستنی دانمارکی خوردی ؟
ـ پنیر دانمارکی شنیده بودم اما بستنی دانمارکی ...؟
ـ خیلی خوشمزه است ... یه روز با هم میخوریمش .
بعد هم از در بیرون رفتند و سوار ماشین گشت انتظامات که کنار خیابان منتظرشان پارک کرده بود شدند .
دوست عینکسازبا لبخند رو به من گفت :
ـ هنوزم چشش دنبالته !
ـ مگه منو میشناخت ؟
ـ آره بابا... بتی بود دیگه ...بتی یه لامپ...یادته اونموقع هام به تو میگفت بستنی ؟
ـ اما اینکه چشماش سالم بود....!
ـ یکیش مصنوعی بود... وضعش خوب شده ...چند وقت بعد از رفتنت شوهرش مرد و اونم رفت شد کمیته ای ....هنوزم به شکار عذبهای بیتجربه مشغوله....حالام که کمیته ورچیده شده ...اونم شده پلیس نیروی انتظامی ...بدبخت جوونهائی که بخاطر خطاکاری گیر اون بیفتن ....
ـ آهان ....دیدم گفت بستنی ... اما چرا دانمارکی ؟
ـ توی شهر چو افتاده بود که تو رفتی دانمارک .
من تازه آنروز متوجه شدم که فریده به چه حیواناتی اشاره کرده بود.


                                                                                                               پایان

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen