Samstag, 10. September 2011

ازلابلای چرخهای زندگی





















                                   

















بخش اول 



































1





اسمش ساموئل بود و سفیدی چشماش همیشه به سرخی میزد . آدم یه جورائی ترس داشت تو چشماش خیره بشه ، آخه اگر قراره یکی سیاه پوست باشه خوبه که سفیدی چشماش خیره کننده باشه اما چشمای ساموئل سرخ بود . نمیدونستم که این عادیه یا اینکه زیر فشار بیخوابی و کار سنگین به این روز افتاده بود . کارش خیلی سخت  بود . کاری که نه تنها آدم را از کت و کول می انداخت بلکه چشم و چارش را هم درمیاورد . اصطلاحاً به کار او میگن سنگ کاری . سنگ کار تو حرفۀ ما به کسی میگن که وظیفش زدودن دستک و دمبکهای اضافه از قطعات فولادی ریخته گری شده میباشد . ساموئل این کار را با کمک انواع ماشینهای فرز دستی که در اختیار داشت انجام میداد . ماشینهایی که تو زبان فارسی به آنها دستگاه سنگ  یا سنگ فرزاطلاق میشه ، شاید به دلیل جنس سخت و سنگ مانند صفحۀ دواری که روی آنها نصب میشه ، این صفحه ها نقش سمباده را دارند اما خیلی زمخت تر و سخت جونتر از سمباده اند و نم نم طی کار خورده میشن و کوچک و کوچکتر شده تا جائی که باید با یه صفحۀ نو عوضش کنی . وقتی سنگ کاری میکنی دونه های جدا شده از صفحه سنگ بهمراه ذرات سائیده شده از قطعه کار به هوا پرتاب شده و کمانی آتشی جلوی سنگ کار درست میکنه ، مثل اینکه فشفشهای را آتش زده باشی ، و اگه سنگ کار نقاب طلقی نداشته باشه محاله بتونه کار کنه . تازه گاهی اوقات این ذرات از درز و بیرین ماسک طلقی هم عبور کرده و چشم و چار آدم را هدف قرار میده ! خلاصه سنگ کاری خودبخود چشم واسۀ آدم نمیذاره . اما ساموئل همکاران دیگری هم داشت ، آنها همه چشماشون عادی بود . گمانم بخاطر کم خوابی بود . آخه ساموئل از شهر کلن به این کارخونه میآمد و ماشین هم نداشت و اجباراً بخشی از راه را با قطار و بخشی را با اتوبوس طی میکرد . ساعت شروع کار شش صبح بود . او برای اینکه بتونه همۀ قطارها و اتوبوسها را بموقع بگیره باید سه و نیم صبح  بیدارشده و از خونه بیرون بزنه . از اون طرف باید تا ساعت یک ربع به چهار کار کرده و دوباره مسیر رفته را با همان وسائل نقلیۀ صبحی برگرده و این یعنی شش  بعد از ظهر به خونه رسیدن . همینجوری آدم نوک انگشتی هم که حساب کنه میبینه که  وقت کمی برای خواب و استراحت داشت . خوب لابد چشمی که خوب نخوابیده و نُه ساعت یه دم سنگ کاری کنه سرخ خواهد شد . حالا ممکن بود که این سرخی اصلاً نژادی باشه . او از یک گوشۀ آفریقا به اینجا آمده بود . آیا همۀ اهالی اون گوشه چشماشون سرخ بود ؟! نمیدونم ... به هرحال سرخی چشمای ساموئل مرا کلافه کرده و وقتی نگاهش میکردم ترس و ترحم تو وجودم با هم مخلوط میشد . شاید همین سرخی چشماش باعث توجه ویژۀ من به او شد . من خیلی وقت بود که توی این حرفه بودم اما تا اونموقع یه سیاه پوست چشم سرخ سنگ کار که اینقدر حرکات ظریفی داشته باشه ندیده بودم . راه که میرفت تو نه صدای قدمهایش را میشنیدی و نه قدم برداشتنش را میدیدی ، انگار یه رباط سیاه پوست داره روی چرخهای نامرئی زیر پاهاش قل میخوره . یه نواخت و لغزنده اما نه مثل عروسک کوکی ! جاندار بودنش را حس میکردی . ساموئل خیلی آدم تمیزو نظیفی بود . چنان خودش را برای ناهار آماده میکرد که انگاری با شخص مهمی وعدۀ ناهارخوری داشت . توجه من به  او از همین وقت ناهار شروع شد. توی سالنی که ما ناهار و صبحانه میخوردیم فقط دو لگن دستشوئی  وجود داشت . وقتی بوق صبحانه و یا ناهار را میزدند حدود پانزده شانزده نفر به سمت سالن هجوم میبردند و خوب اول میخواستند دست و رویشان را بشویند . اکثراً خودشان را گربه شور میکردند ، همینکه گرد و غبار کار از دستهاشون پاک شده و یا شاید اصلاً آب روی دستهاشون بریزه کفایت کرده و زود جا را به نفر بعدی میدادند. من اونروز پشت سر ساموئل تو صف بودم اما مگر او رضایت میداد ، یک بار با آب خالی ، یک بار با صابون  حالا هی میسابه و میسابه ... ، بعد از نو با آب خالی . تا اینکه صدای اوف و کف مرا شنید. از توی آئینه نگاهم کرد و گفت :
Bist du neu Hier ? - (تو اینجا جدیدی ؟)
اول صدای نازکش و بعد چشمای سرخ رنگش که از توی آئینه به من زل زده بود هواسم را پاک از شستشو و ناهار پرت کرد . با کمی تأخیر دراومدم که :
Ja … bin ich ganz frisch Hier  - (آره ... تازۀ تازه ام )
بعد او لبخندی زد و از شستشو رضایت داده و جایش را به من داد . از اون به بعد همیشه چشمم دنبالش بود. تا اینکه یه روز یک گوشۀ  سالن کار گیرش آوردم و سر صحبت را باز کردم:
- خونت کجاست ؟
- کلن
- راست میگی ....منم از کلن میام
- واقعاً ... کجای کلن ؟
- وایدِن....
- شایزه ... من کُروایلِر میشینم . (شایزه معادل شِت انگلیسی است .)
از ذهنم گذشت : واقعاً شایزه .... اگه تو هم ساکن وایدِن بودی ، یه هفته با ماشین تو و یه هفته با ماشین من میآمدیم و این یعنی صد یورو صرفه جوئی . این بود که پرسیدم :
- چطوری خودت رو اینجا میرسونی ؟
- با قطار ...
- با قطار ....!
و اون با چشمای سرخش تو چشمای ورقلمبیدۀ من نگا کرد و گفت :
-         آره ... با قطار....
-         کی راه میاُفتی
-         سه و نیم صبح ...
از فرط تعجب داد زدم :
-         سه و نیم ...؟! کی میخوابی پسر ؟
-         من دیگه باید برم .... سرکارگر گیر بده برای جفتمون بد میشه ....
ساموئل رفت و مرا توی لک فرو میبرد . هزار جور با خودم حساب کتاب کردم که او چقدر ممکنه بخوابه ؟ اون روز موقع کار مدام با خودم حرف میزدم :
" بیخود نیست که چشماش سرخه . چه جوره پیشنهاد کنم که با هم بریم وبیاییم؟ اما اون کُروایلِر و من وایدِن خیلی با هم فاصله داریم ، من همینجوری هم کمبود خواب دارم چه رسد به اینکه نیم ساعت زودتر بیدار شده و تا کُروایلِر برونم . تازه هزینه دیزل و اسطحلاک ماشین هم هست . ای بابا خودش بهتر میدونه ... من باید کلاه خودم را دودستی بچسبم .... اما کدوم کلاه  ؟ چشمای سرخش را ندیدی ؟ خوب شاید بتونی یه جوری کمکش کنی ! آخ یکی باید به من کمک کنه ... اینجا که ایران نیست همه چی حساب و کتاب داره .... اما گاهی اوقات آدم مجبور میشه به کارهائی تن دربده که تحت شرایط عادی تن نمیده .... خیلی خوب بابا امروز به او میگم رفتنی با هم بریم و بعد توی راه ته و توی قضایا را در میارم . "
با این جمله خیالم راحت شد و تونستم تا وقتی که بوق تعطیلی را زدند چشمای سرخ و قیافۀ مظلوم ساموئل را از خاطر ببرم .بعد از اینکه کابین کارم را جمع و جور کردم  ،خود را سریع به رختکن رساندم ، ساموئل آنجا نبود فکر کردم لابد رفته زیر دوش اما تو حمام هم نبود . حمام این کارخونه فضائی به پهنای سه و درازای شش متری است که  در درازای آن دو طرف به فاصلۀ یک متر- یک متر دوش کار گذاشتند ،نه دیواری نه کابینی و نه در و پیکری ! اینه که همه همدیگر را میبینند و من دیدم که ساموئل آنجا نیست . اینجا توی آلمان رسم براینه که کارگران موقع دوش گرفتن جلوی همدیگه لخت مادرزاد شده  و اصلاً عیب و عار نیست و کسی هم برای کسی حرف در نمیاره . اما ترکها و عربها از این رسم خوششون نمیاد . آنها بر این باورند که اجازه عیان کردن همه جای بدنت را داری و یا اینکه میتونی همۀ اندام مردای دیگر را ببینی اِلا اون یک سیر گوشتِ آویزون را ! نه باید مال دیگران را ببینی ونه مال خودت را به دیگران نشون بدی ! چرا ؟ حتماً دلایل دینی داره  ، چون به جز دین چیز دیگری به این قسمت اینقدر حساس گیر نمیده . توی این کارخونه مشکل را اینطور حل کرده اند که دو دستگاه حمام ساخته اند ، حمام لختیها و حمام شورتیها . من توی حمام شورتیها بودم .  شاید ساموئل با لختیها دوش میگیره . تو کارخونۀ قبلی شورتیها و لختیها با هم دوش میگرفتند. آنجا برای هر دوش کابین درست کرده بودند اما کابینها در نداشت و درست مقابل کابینها روی دیوار آئینههای بزرگ نصب شده بود . هنوزم دلیلش را نمیدونم  که چرا من موقع انتظار مستقیم و موقع دوش گرفتن از توی آئینه اندام کارگران برهنه را کنکاش میکردم . خود بخود یاد میکل آنژ میافتادم که میگن برای تجسم دقیق پیکر آدمی ، جسدها را تشریح میکرده . بعضی از کارگرها خوش اندام بودند . یعنی کپلهائی با قوس مناسب و برآمدگی خوشترکیب داشتند اما بعضی نه ! قمبلهای آویزون و یا تخت و بیش از اندازه دراز که شکاف مابین هردو تا توی کمرشون امتداد داشت . در مورد سامان مردونه هم وضع به همین منوال بود . بعضی اسبابی با درازی و کلفتی مناسب داشتند و برخی نه.  توی همین دیدزدنها کشف کردم که اندام کارگرها با خصوصیات اخلاقی و طرز رفتارشان ارتباط مستقیم داره ولی با ملیت اونها هرگز! آنهائی که تناسب اندام و قد بلند ، کون و کپل خوشگل و ماملۀ خوشترکیب داشتن اغلب آدمهای احمق و کند ذهن و بغایت خودخواهی بودند صرف نظر از اینکه  آلمانی ، ایتالیائی ، ترک و یا عرب باشند . انگار خدا از عقل و احساسشون کم و به جاهای دیگرشان اضافه کرده بود . کارگران اخمو و پرخاشگر اغلب اندامی کج و معوج و نامیزون داشتند و کارگران موزی و آب زیرکاه همه چیزشون اونجوری بود ، مثلاً اسباب مردونشون یه جورائی تو پوستش یا توی گوشت زیردلشون پنهان بود و معلوم نمیکرد چه اندازه ای داره  یا کون و کپلشون را نمیشد تخمین زد چون مدام از این پا به اون پا میکردند و دور خودشون میچرخیدند  . همانجا بود که متوجه شدم این قضیۀ با شورت دوش گرفتن هم تماماً فیلم و بازی بود . چون گرد و غبار و دود ناشی از تولید با ملیت و مذهب هیچ کارگری کار نداشته و بیتعارف به همه جای بدن نفوذ میکرد . لولۀ دماغ گرفته تا سوراخهای ممنوع و مباح و آدم چاره ای نداشت جزاینکه زیر دوش همه جایش را تمیز کرده و برای این امر باید شورتت را پائین بکشی و همۀ سوراخ سمبه ها را بشویی . خوب وقتی در و پیکری هم درکارنبود اگر یکی قدری زاویۀ دیدش را تغییر میداد ، میتونست فیهاخالدون اون یکی را ببینه . ترکها و عربها هم شورتشون را پائین میدادن و رو به دیوار کرده و خود را میشستند . به نظر من اگر این پنهانکاری به خاطر آموزههای دینی در ارتباط با مسائل جنسی صورت میگیرفت  خیلی مهمتربود که آدم کون و کپلش را میپوشاند ، کاری که ترکها و عربها ازآن سرباز میزدند. با همۀ این حرفها من از اینگونه حمامها خوشم نمی آمد . آدم حس میکرد که همۀ حیطۀ خصوصیش توسط کارفرما به یغما رفته !
حیطۀ خصوصی ...؟! هر آدمی برای خودش حتماً یه گوشۀ کاملاً خصوصی، داره . یکی ازاین گوشه های من ماشینم بود . صبحها موقع رفتن و عصرها موقع برگشتن از کارخانه توی اون تنهای تنها بودم . گرچه کار خاصی نمیکردم اما اونموقع من خدای ماشین بودم ! تند میروندم یا آهسته ، صدای رادیو را زیاد یا کم میکردم ، با ماشین کناریم لجبازی کرده یا رفتار ابلهانه اش را نادیده میگرفتم ..... خلاصه توی اون دوبار سه ربع رانندگی من خدایِ  خدا بودم . خیلی از خاطرات هم اون موقع برایم زنده میشد . خاطراتی که باعث میشد من با نعره به زمین وزمان فحش داده و یا بلند زیر خنده زده و یا اینکه گوله گوله اشک میریختم . خوبیش این بود که همه آنجا توی فضای دربستۀ ماشین جا میموند و ... اگر ساموئل می آمد چی ؟ اینهم یکی از مضرات آمدنش بود که باید به هزینۀ دیزل و کسری خواب اضافه میکردم .
 از زیر دوش که بیرون آمدم سراغ او را ازبقیه گرفتم ، گفتند او مثل برق دوش میگیره و لباس میپوشه که اتوبوس را از دست نده ، ساموئل رفته بود .
سوار ماشین که شدم فکرم درگیر این شد که مگر هرکس کارگر شد باید ماشین داشته باشه ؟ و بعد این سئوال را از خودم پرسیدم که پس من توی ایران چه کار میکردم ؟ بعد اتوماتیک ذهنم رفت سمت ایران و کارخونۀ ایران ناسیونال و اتوبوسهای زرد رنگ با نوارهای مشکی دورشان. یادم آمد وقتی بوق اتمام کار نواخته میشد چند هزار کارگری که در یک شیفت کاری مشغول بودند گروه گروه از سالنهای کاربیرون آمده و وارد خیابونی میشدند که به ترمینال سرویسها ختم میشد و مثل جویبارها به هم پیوسته و رود خروشانی را میساختند . من که آنوقتها جوانی کمونیست بودم و براه افتادن حرکتهای اعتراضی کارگری جزو آمال و آرزوهایم بود ، این راهپیمائیِ به سمت ترمینال سرویسها را در ذهن خود به حرکت برای تسخیر مثلاً وزارت کار بدل کرده و کشته مُردۀ این منظره بودم . هر چه خیابون را بیشتر طی میکردی جمعیت متراکمترگشته ونقطۀ اوج این منظره جائی بود که  سیل جمعیت وارد زیرگذری میشد که رابط کارخونۀ جنوبی و شمالی بود ، تونلی شیبدار زیر جادۀ مخصوص کرج ، و اگر بالای شیب بودی فقط بیشمار کله های جنبانی را میدیدی که مواج در حرکتند ،حرکتی ریتمیک و منظم ، رو به جلو برای رسیدن به مقصدی مشترک ، کسی نمیپرسید کجا ، کسی چپ یا راست نمیپیچید  . همیشه برای من  تکه های شورانگیز کارهای چایکوفسکی موزیک متن این حرکت بود. جمعیت به درهای خروجی که میرسید متراکم میشد ، حرکتش بخاطر بازرسی بدنی که هرروز صورت میگرفت کند شده و بعد توی ترمینال پخش میشد . هر کس اتوبوس مقصد خود را میجست و درون آن کز میکرد . دیگر از حرکت ریتمیک و هماهنگ خبری نبود . لحظاتی بعد این اتوبوسها بودند که حرکتی منظم را به نمایش میگذاشتند . به ترتیب دوری مسیرها اتوبوسها از ترمینال خارج میشدند و چون  به خیابونی وارد میشدند که فقط کارخونۀ ایران ناسیونال در آن قرار داشت ، تو تردد هیچ ماشین دیگری را نمیدیدی . ارتشی از اتوبوسهای زرد براه میافتاد که منظم و با سرعت واحد پشت سرهم حرکت میکردند . وقتی این ارتش زرد به جادۀ مخصوص میرسید پایان مطلق نظم وریتم بود . اتوبوسها به مقصدهای متفاوت رفته و بسته به راننده ، کندتر یا سریع تر میراندند . اینجاست تفاوت ... ! کارخونه های ایران اکثراً سرویس داشتند یا لااقل اآنهائی که بالای بیست سی نفر کارکن داشتند و کمی از شهر دور بود برای آمد و شد کارکنان سرویس داشتند . ماشین داشتن اصلاً شرط کارگری نبود . اما اینجا این خبرها نیست . توی هر آگهی استخدام ، داشتن گواهینامه و ماشین را بعنوان یک امتیاز ذکر میکنند . تو ایران خیلیها اگر صاحب ماشین بودند مسافرکشی را به کارگری ترجیح میدادند. این دومین کارخونۀ بزرگی بود که من اینجا توی آلمان استخدامش میشدم . هردو کارخونه بالای چهارصدنفر پرسنل داشتند . تعداد زیادی از راه دور حتی بالای پنجاه کیلومتر خودشان را به کارخونه میرساندند اما از سرویس رفت وآمد خبری نبود .
به خود که آمدم ، جلو خانه پارک کرده بودم . چه جوری این مسیر را آمده بودم ؟ کجا راهبندون بود و کجا راه باز ؟ آیا از چراغ قرمزی رد نشده ویا جائی دوربینی عکسم را بخاطر رعایت نکردن مقررات نگرفته بود ؟ هیچ چیز بخاطرم نبود ! مثل همیشه ، گوئی که همه چیز اتوماتیک و خودبخود اتفاق افتاده باشد ! صبح با شتاب بسوی کار و عصر با شتاب بسوی خانه . فردای آنروز  هم روز خدا بود . با خودم گفتم :
ـ فردا با ساموئل حرف خواهم زد .




















2
صبح ساعت بیست دقیقه به شش ماشین را کنار خیابونی که به کارخونه منتهی میشد پارک کردم. اینجا بر خلاف کارخونۀ قبلی پارکینگ برای همۀ کارکنان نداشت  و این خیلی بد و کلافه کننده بود . کافی بود صبح چند دقیقه دیر برسی ، آنوقت باید ماشینت را میبردی به قول آلمانیها آرش دِر وِلت (Der Arsch der Welt   =کونِ دنیا – دوقوزآباد)پارک میکردی. یک روز موقع پارک به پیترگفتم :
-         کارخونه از این گُه تر ندیدم .
-         چطور مگه ؟
-         بابا ، آلدی میری خرید ، پارکنگ داره ....( آلدی نام فروشگاه زنجیرهای آلمانی است )
-         اینجا هم داره اما نه برای ما ، برای رئیسا ، سرپرستا ، و اون خوشگل موشگلا وبور  مورایِ اداری ....!
از ماشین که پیاده شدم هوای خنک صبحگاهی زیر پوستم دوید و به قدمهایم سرعت بیشتری داد .  بوی فولاد گداخته را قبل از ورود به کارخونه فروبرده و برحسب عادت نگاهی به ساختمان بتونی و رنگ آمیزی شدۀ اداری ، ساختمانی که باید هر روز صبح از زیر آن و صلیب نصب شده بر پیشانیش عیور میکردم ، انداخته و بی اختیار این جملۀ جلال یکی از همکاران قدیمی ایرانیم را زمزمه کردم :
دیوارهای کارخانه سلام !
درِ کارخونه شبانه روز باز و سه شیفت کاری داشت . تنها قسمت ما که تعمیرات و تمیزکاری قطعات ریخته شده را بعهده داشت یک شیفت کار میکرد . از در که وارد میشدی سمت راست ساختمان اداری ، سمت چپ تراشکاری و روبرو قسمتی قرار داشت که تو ایران میگفتیم سندبلاست یا شات بلاست  و اینجا شترالن (Strahlen) نام دارد. در این قسمت قطعات ریخته شده بعد از سرد شدن به چنگکهائی آویزون و از همه طرف مورد هجوم ساچمه های ریز فلزی قرار گرفته و بدین وسیله همۀ باقیماندۀ ماسه و آت و آشغالهای دیگر ریخته گری از آنها زدوده شده و هیبت اصلی قطعه هویدا میگشت . این اولین پوست اندازی قطعه ها بعد از ریخته گری بود. پیتر و والتر اینجا کار میکردند . پیتر لهستانی و والتر از نسل آلمانیهائی بود که یکدورۀ طولانی را در روسیه بسر برده و بعد از فروپاشی شوروی دوباره به موطن پدری و یا مادری خود رجعت کرده بودند . کار شترالن سخت و کثیف و آلوده بود ، گرچه بخش اعظم کار ماشینی اما همۀ گرد و غبار سیاه ناشی از سایش ساچمه ها با قطعات جذب مکنده نشده و بخشاً نصیب سرو کله و ریۀ والتر و پیتر میشد . کنار شترالن سالن ما قرار داشت . سالنی کوتاه و توسریخورده که بیشتر به مرغداریهای ایران شباهت داشت تا سالن تولید . با ورود یه سالن کار ساعت کارتزنی را روی دیوار میدیدی، البته ما کارت نداشتیم بلکه یه شیئ دایرهای شکل به ما داده بودند که به آن چیپ میگفتند . وقتی این چیپ را جلوی ساعت میگرفتی هم ورود یا خروجت ثبت میشد و هم مجموع کارکرد تا به اون روز، روی صفحۀ دیجیتال نمایان میگردید .  کارخونۀ قبلی وقت لازم برای لباس  عوض کردن را ، چه قبل از شروع و چه بعد از پایان کار، از کیسۀ کارگران میربود . اما توی این کارخونه حداقل یک سرش از کیسۀ کارفرما بود یعنی صبح اول ساعت میزدیم بعد لباس کار میپوشیدیم .
ساعت ورودم که ثبت شد از کارگاه بیرون آمدم و سمت راست پیچیدم ، آنجا کوچه ای بن بست بود که یک طرفش دیوار کارگاه ما و طرف دیگرش دیوار کارگاه تراشکاری و ته کوچه کارگاه مدلسازی قرار گرفته و روی سقف  بخشی از مدلسازی و تراشکاری مجموعۀ رختکنی ، حمامها و غذاخوری را ساخته بودند که از طریق راه پله ای از ته همان کوچۀ بن بست آدم میتونست به آنها  وارد شود. پشت مدلسازی و تراشکاری هم مجموعۀ ریختگری و آبپاشی ساخته شده بود که قسمت آبپاشی از طریق مدلسازی به فضای باز راه داشت اما برای ریختگری چندین در ورود و خروج در جوانب متفاوت پیش بینی شده بود . توی کوچه سرگئی را دیدم که داشت دوچرخه اش را پارک میکرد ، یه جوشکار قلچماق روس که ساکن همان اطراف بود . سرگئی علی رغم هیکل بزرگ و تنومندش  چهرۀ مهربان و جذابی داشت که هرکسی را به خود جلب میکرد ، مرا یاد رمانهای روسی میانداخت . گفتم :
- صبح بخیر سرگئی
- صبح بخیر کولِگِه  ( همکار )
با هم از پله ها بالا رفتیم . سرگئی پرسید :
-ها ...کولِگِه شب را خوب خوابیدی ؟
- اسم من عباسِ نه کولِگِه .
- اِگال کولِگِه...! ( یعنی فرق نداره )
بعد ازچهار تا پاگرد به دری میرسیدی که توی غذاخوری باز میشد .  سالنی شصت هفتاد متری با پنجره های بزرگ نورگیر و میز و صندلی تقریبا برای چهل نفر . یک گوشۀ سالن سه دستگاه اتوماتیک برای قهوه ، نوشابه و انواع کیک و شکلات وجود داشت . پول میانداختی و جنس تحویل میگیرفتی.  یادش بخیر ابوالفضل ترکه ، اینجا به درد تنبلی مثل اون میخورد ! ابوالفضل جوشکاری اهل تبریزو بینهایت چترباز بود که سال دوازده ماه شاید یک ماهش را سرجمع صبحانه با خود میآورد ، مابقی سال خودش را میهمان سفرۀ این و آن میکرد . هر کس هم هرچی میگفت به خرجش نمیرفت اما اگر میخواست پول بده حتما یه لقمه نان خالی هم که شده با خود میآورد .  سالن غذا خوری در واقع هالی بزرگ بود  رابط دو سالن رختکن با حمامهای انتهای آنها و توالتها و دستشوئیها و دو آشپزخانۀ نُقلی که داخل هرکدام یخچال و اجاق برقی و ماکروویو گذاشتند . همۀ این امکانات برای این بود که  کارخونه ناهار نمیداد و هرکس باید غذایش را با خود آورده و اگر دلش میخواست میتونست آنرا گرم  بخوره .
با سرگئی وارد غذاخوری شدیم . تعدادی از همکارا دور میز نشسته و چندتائی با دستگاه قهوه سرگرم بودند . سرگئی اول باید با همه دست میداد .این عادت را فقط او اینجا  داشت. درحالیکه به کلادیوس دست میداد پرسید :
-         ببینم کلادیوس تو میدونی اسم این کولِگِه چیه .
-         معلومه ... آبوس .... ؟
مِمِد که جوشکارو اهل مقدونیه بود و خودش را نخود هر آشی میکرد دراومد که :
-         عباس...! بلد نیستی برو اکابر یادت بدن.... عب ...باس ...تکرار کن ...تکرار کن ...
بعدم پرتی زد زیر خنده و رو به من گفت :
-         اینها اگه شعور داشتن که همکار من و تو نمیشدن . درست میگم عباس....
و بعد خودش بلند جواب داد :
-         ریشتیش ... ؟ ریشـــــــتیــــــــــش ! ( یعنی درسته...؟ درسته ! )
قسمت ما سرجمع بیست نفر کارگر داشت که البته دونفر از قسمت اشترالن هم جزو آنها حساب میشد . کلادیوس سرکارگر ما بود . او اصلاً لهستانیِ  اما آلمانی را خوب صحبت میکرد و مثل تراکتورسرتا سر روز یک نفس کار میکرد خیلی هم تیز و خوش حافظه بود . حساب و کتاب همۀ کارها را از حفظ داشت و اینکه کی چه کاری را توی کابینش داره و حدوداً چقدر زمان برای تحویل قطعی اون لازم خواهد  داشت. حساب و کتاب همۀ ابزار آلات را هم داشت و در ضمن کلید دار انبار وسائل مصرفی کار و چیزائی مثل ماسک و گوشی و عینک و غیره هم بود.باهفت تا بچه  همۀ طول هفته را به جز یکشنبه تا ساعت پنج عصر کار میکرد . یک سرمشق نمونه برای کارگران دیگر. لهستانیها زبان تقزیباً نزدیکی با روسها دارند به همین خاطر حلقه ای از کارگران روس و لهستانی دور کلادیوس ایجاد شده بود :
سرگئی ، یوری ، آلکساندر و میخائیلف جوشکارهای روسی این حلقه ، پیتر و لوکاس لهستانی،   لوکاس هم جوشکاربود ، اینها با کلادیوس هفت نفرمیشدند که برای صبحانه و ناهار روی یک میز نشسته و با هم بلند بلند روسی حرف زده و نوعی پاسور روسی بازی میکردند . کلادیوس از طریق این حلقه کارها را توی قسمت رله میکرد. به غیر از این حلقه چهار کارگر اهل مقدونیه که هر چهارتا هم مسلمان بودند توی قسمت ما مشغول بودند : مِمِد ، عثمان ، حسین و احمد  . مِمِد و عثمان جوشکار، حسین راننده لیفتراک و احمد برشکار بود . دو نفر برشکار دیگه هم داشتیم که یکیشون سیاه پوستی به نام برنارد و اهل غنا بود  و اون یکی ابراهیم  و اهل ترکیه. بعد مجموعۀ سنگ کارها : سه کارگرهندی که من هنوز اسمهاشون را یاد نگرفته بودم ، ساموئل آفریقائی ، ایبو از ترکیه ، میشائیل از ایتالیا و راشد از مراکش . به این مجموعه یک ایتالیائی دیگر که کارش کنترل قطعات بود و اووه ، یک جوشکار آلمانی الاصل ، اضافه میشد . من از همه جدیدتر بودم.  بعضیها بالای سی سال سابقۀ کار داشتند . ما جمعی از ملیتها و زبانهای مختلف بودیم که جبراً با هم آلمانی حرف میزدیم . هر کس با لهجۀ خودش و همه میدونستند که باید حرکات دست  و بدن را هم به کمک زبونشون بیآورند تا دیگری حرفشان را بفهمد . فقط اووه بودکه روون آلمانی حرف میزد اما اوهم یه جورائی رنگ ما شده بود .
لباس کار را پوشیدم ، یه لیوان قهوه از دستگاه اوتومات خریدم و روی میز غیر روسها نشستم و در همین لحظه هم در باز و ساموئل وارد شد . با اشارۀ دست او را به سمت خود خوانده وبه او گفتم :
ـ اگه دوست داری میتونی موقع رفتن با من بیائی .
او خواب آلوده جواب داد :
- تا کجا ؟
- تا ایستگاه لونگریش
- عالیه.... اما مزاحم مسیرت نیستم
- نه.... سر راهمه....
- اوکی ... برم لباس عوض کنم ... دانکه ...دانکه عباس .(متشکرم ...متشکرم عباس )
بعد از لباس عوض کردن و یه قهوه نوشیدن کارگران یواش یواش راهی سالن کار میشدند . بدنها هنوز کرخت و گرفته  و اخمها هنوز درهم بود . انگار یه ذره زمان لازم بود تا تتمۀ خواب اونها دم بکشد . من همیشه توی ناهار خوری ویا موقع کار حرکات همکاران آلمانی را با رفتار همکاران توی ایران مقایسه میکردم . گاهی اوقات از این همه شباهت بهت زده میشدم . دلم میخواست همانطور اونجا بشینم و نم نم چرت بزنم اما صدای بوق شروع کار مرا بسوی سالن فراخواند . با خودم گفتم :
-پاشو آبوس ، عباس یا کولِگِه  یا هرچیز دیگه ای که میخوای باشی ، وقت کار کردنِ .  حالا دیگه تو فقط یه جوشکاری که کار تو را به بقیه پیوند داده . برای این پیوند تو نه زبان لازم داری نه ملیت ! فقط کار ... کار ... کار .
سخت ترین مرحلۀ کار از ساعت شش صبح تا یه ربع قبل از نُه بود. این مرحله ای بود که بدن هنوز میل به کار کردن نداشت . اما چاره ای چه بود باید هرطور شده خودت را مشغول میکردی والا وقت نمیگذشت . هرچه بیشتر خودت را با کار سرگرم میکردی کمتر متوجه گذر زمان میشدی . فکر میکنم همه همینطوربودند چون بیشتر حجم کار توی همین ساعات روز انجام شده و کمتر کسی توی این مرحله از کابینش بیرون آمده و به کابین دیگری میخزید  . سالن کار ما علاوه بر کوتاه بودنش ویژگیِ دیگرش این بود که هردو طرف سالن را به کابینهای بزرگ و کوچکی تقسیم کرده بودند . کابینهای سنگ کاری ، جوشکاری و برشکاری . برشکارها تو کابینشون با دستگاههای شبیه دستگاه جوش اما با آمپر بسیار بالا و با استفاده از الکترودهای گرافیتی و فشار باد اضافه های قطعات ریخته شده را میبُریدند . وقتی الکترود گرافیتی با قطعه کار تماس میگیرفت نور و صدای وحشتناکی ایجاد شده که با هیچ رعدو برقی قابل قیاس نبود  و همچنین دودی غلیظ که توسط مکنده های پرقدرت به بیرون هدایت میشد . برای همین کابین برشکارها در و پیکری کاملاً پوشیده داشت که فقط برای ورود و خروج قطعه کار باز و بسته شده و خودشون هم برای محافظت از آتش و دود تو لباس کارهایی فرو میرفتند که بیشتر به لباس فضا نوردها شباهت داشت. کابین برشکارها مرا یاد سلولهای انفرادی میانداخت ؟ نه ! یاد کارخونۀ داروسازی رازک توی جاده مخصوص کرج . آنجا هم قسمتی داشتیم که کارگرها باید موقع کار لباسهای مخصوص میپوشیدند و سروکلۀ خودشان را کاملاً پنهان میکردند . اسمش استریل بود و آمپول و شربتهای آنتی بیوتیک آنجا پر میشد . همیشه نور بنفش رنگی آن قسمت را روشن میکرد  که میگفتند ضد باکتری است و شایع شده بود که سرطان زا هم هست . من چند ماه توی اون قسمت کار کردم ولی تا اونموقع اثری از سرطان در من کشف نشده بود . کابین سنگ کارها فقط سه دیواره داشت و طرف سمت سالنش باز بود . سنگ کارها باید طوری سنگ میزدند که جرقه های ناشی از سایش فولاد توی کابینشون پرتاب شود . کابین جوشکارها اما سه دیوار ثابت و یه دیوار متحرک داشت . دیواره ای چوبی که توی قابی از فلز پیچ شده و زیرش چهارتا چرخ روون  کار گذاشته بودند . برای ورود و خروج قطعه کار دیوارۀ متحرک به سمتی هُل داده میشد تا راه برای ورود و خروج باز گردد . کابین من یک فضای سه در سه متری بود . مکنده ای قوی ته کابین نصب شده که به جز زِر زِر کردن هنر دیگری نداشت . چون من اصلاً اون ته نمیتونستم کار کنم و میز کارم قسمت جلوئی کابین قرار داشت. یه هواکش خرطومی هم دم دستم بود اما از اون هم بخاری بلند نمیشد . بخاطر اینکه اولاً لولش به همه جا نمیرسید و دوماً آدم نمیتونست که دم و دقیقه موقع کار دست به خرطوم باشه . همۀ اینها را روز اول به سرپرست اصلی کارگاه که یوآخیم نام داره گفتم و او جواب داد که :
-besser als nichts !  ( از هیچ چی بهتره ! )
بله.... ! از هیچی بهتربود ، چون اگر ادارات مربوطه برای بازرسی می آمدند ، دکوراسیون باید کامل میبود . داخل کابین من هم انواع و اقسام سنگ فرز روی چنگکهایی که به دیوار نصب شده بودند قرارداشت. قطعه کار را توسط جرثقیل سقفی داخل کابین آورده وقسمتهایی را که هنگام ریخته گری کرمو شده یا ترک برداشته یا بهنگام جابجایی شکسته شده بود با جوشکاری تعمیر و محل جوش را دوباره با سنگ فرز صیقل داده و آنرا از کابین بیرون میانداختم . و بعد قطعۀ بعدی و بعدی همینطور تا پایان روز ، پایان هفته ، پایان ماه و یا شاید تا ابد . حالا شما در نظر بگیرید که وقتی توی این سالن توسریخورده اینهمه جوشکار و برشکار و سنگ کار با هم شروع به کار میکردند چه موزیک ناهنجاری براه افتاده و چه دود و گرد و غباری فضا را پرمیکرد . نه صدا به صدا میرسید و نه چشم چشم را میدید. همیشه موقع کار یاد این ضرب المثل میافتادم که " گوز در بازار مسگرها و لاف در غریبی..." . این جا که بازار مسگرها جلوی سروصدایش لنگ می انداخت،همگی مان غریب افتاده بودیم...
هر روز رأس ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه بوق صبحانه بصدا در میامد . اما حدود ده دقیقه قبل تر از اون اول قار و قور شکم و بعد خستگی حالیم میکرد که نزدیک بوق شدیم . گاهی اوقات حس میکردم که دستهایم با من حرف میزدند :
-         هَلو ... کولِگِه ... با توئیم هِر عباس ! ( سلام رفیق کار ، عباس آقا )
بعد به دستکشهای زمخت کارم خیره شده  و با خود میگفتم :
ـ حدوداً پنجاه درصد بالاخونت را دادی اجاره !
 اما دوباره میشنیدم که :
- بیرونمون بیار از این تو... بذار نفس بکشیم ، اگه خودت را بچپونن توی گونی و سه ساعت درش را باز نکنن طاقت میاری ؟
زود دستکشهامو درآورده و به دستهام نگاه میکردم. خیلی ظریف تر از وقتی که اون تو بودند به نظر می آمدند . با باز و بسته کردن انگشتهام میشنیدم  :
- اوفیش ... کولِگِه غلط نکنیم وقت صبحونه س !
بعد به پنجرۀ بالای کابین روبرو که شیشه هاش دیگه کاملاً دودیِ دودی شده  بود خیره شده و کورسوی روشنایی اونوقت روز را تشخیص میدادم و با خود میگفتم:
ـ حق با شماست بریم که یه دور با آب گرم حالتون بیارم  .
و همینکه از درز دیوار متحرک جلوی کابین سرک میکشیدم صدای بوق هم درمیامد :
ـ ب--------وق......ب--------وق !
بعضی از کارگران تو سالن کار صبحانه میخوردند . علی الخصوص اونهایی که خیلی وقت بود که اونجا کار میکردند . انگار با اون سالن و گرد و غبار و قطعه کار عجین شده بودند . گوشۀ کابینشون کُمُدَکی داشتند که تویش خرت و پرتهایی مثل کتری برقی ، اجاق برقی نقلی و نمک و شکردون و... را جا داده و برای خودشون آلونکی بهم زده و باهاش حال میکردند .
با شنیدن صدای بوق من با سرگئی و یوری پله ها را بالا رفتیم . اون دوتا با هم روسی حرف میزدند. من میونشون پریدم و گفتم :
-         هی هی ... کانال را عوض کنید ببینم . ما تو آلمان زندگی میکنیم یا روسیه ؟
اونها خنده کنان با لهجۀ روسی جواب دادند :
ـ خالپ خالپ ....( اصلش هالب هالبِ که یعنی پنجاه پنجاه ) مورگِنز دویچلند ، آبندز روسلند ! ( صبحها آلمان ، شبها روسیه )
- هابت ای یا سوسیالیسموس اِرلِبت ؟ ( شما تو رژیم سوسیالیستی هم زندگی کردید ؟ )
یوری هم که مثل سرگئی بلند قد و چهارشونه س اول انگار حرفم را نفهمیده باشه یا معنی لغت را ندونه با تعجب پرسید :
- اِرلِبت ..... ؟
بعد مثل اینکه دوریالیش افتاده باشه یه هو جواب داد :
- یا ناتورلیش ، دا وار شونستِ لِبِن این دِر وِلت . ( معلومه اون قشنگ ترین زندگیِ روی زمین بود )
و سرگئی که آلمانی را بهتر و دقیقتر بلد بود ادامه داد:
ـ میدونی اوبیس ....
من اصلاح کردم که :
- عباس.....سرگئی ....اسمم عباسِ .
- اِگال... میدونی کولِگِه ما توی شوروی اصلاً نگران کار و نان و مسکن نبودیم . همه چیز برنامه ریزی شده پیش میرفت . فقط کالاهای رنگارنگ و ماشینهای جورواجور شخصی نداشتیم . اگه این گورباچف آرشلوخ خراب نکرده بود .... (آرشلوخ یعنی کونگشاد )
خواستم بپرسم : چی شد که جلویش نایستادید و به فروپاشی تن دردادید ؟ هم پیدا کردن معادل آلمانیش سخت بود و هم اینکه رسیده بودیم بالا و اونها دوباره به هیئت هفت نفره پیوستند  . گذاشتم برای فرصتی دیگر . روسها وقتی آلمانی حرف میزدند خیلی خ قاطیش میکردند برای همین من اعتقاد داشتم که آنها آلمانی را خِرت و خورت میکنند.
من به جمع غیر روسها پیوستم . سر صبحونه همه هم میخوردند و هم حرف میزدند . چون یه ربع بیشتر وقت نداشتیم . از همه جا و همه چیز به هم خبر میدادند . اینکه آلدی یا لیدِل چه کالایی را ارزون کرده یا اینکه چه وقت فلان تیم فوتبال با فلان باشگاه بازی داره و از کدوم کانال تلویزیون پخش میشد ، یا اینکه از اخبار روز سیاسی نقل  و وزیرـ وزرا را مسخره میکردند . چند نفری روزنامۀ اکسپرس، روزنامۀ شهر کلن و حومه ، را با خود آورده و سر صبحانه آنرا میخواندند . صفحۀ اول اکسپرس همیشه عکس  زنی نیمه عریان را عرضه میکرد . اون روز هم ، مثل همیشه ، این عکس یکی از موضوعات داغ سر صبحونه بود . یکی در حالیکه دندونهاش را روی هم فشرده و دستش را به جلویش گرفته بود با صدای خفه گفت  :
ـ عجب تیکه ایه .
و پیتر که از همه لوده و شنگولتر بود عکس را جلوی پائین تنش گرفت و گفت :
-...نه...! مالی نیست والا پیتر کوچولو یه تکونی به خودش میداد ...
و غش غش خندید و جمع هفت نفره هم همراهیش کردند . مِمِد درحالیکه لقمه را تو دهانش زورچپون میکرد به پیترجواب داد :
- پیتر کوچولو وظایفش را به مِمِد کوچولو سپرده ، این را نمیدونستی ...ها...؟
میخواست قهقهه بزنه اما چون دهانش پربود با آرنج تو پهلوی عثمان کوبید که یعنی بخند تا روش کم بشه.برنارد اما به عثمان امان نداد و از جایش بلند شده و درحالیکه لبهای پهن و گوشتالودش را غنچه کرده بود دوره راه افتاد و دستش را روی کون ورقلمبیدش میکشید و پشت چشم نازک میکرد و با لهجۀ غلیظ آفریقائی  و عشوه خرکی مردونه داد زد :
- آخ  که چقدر خارش داره ، یعنی از میون اینهمه مرد یکی حاضر نیست منو یه دست حسابی  بکنه ...؟  
بعد نگاهش را به سوی هفت مرد پاسورباز چرخوند و گفت :
-اِندشولدیگونگ ، ایش هاب ریشتیگه مِنا گِماینت ، نیشت اُویش ! ( معذرت میخوام ، منظورم مردهای واقعی بود نه شماها ! ) بعد مژه ها را چند بار بهم زد و براشون بوس هوائی پرت کرد .
دو سه نفر از همکاران با رضایت خاطر سر تکون دادند و یکی بلند گفت :
-خیلی با حال بود برنارد ! در این مورد حق با توئه !
برنارد به سمت او بعلامت تشکر کمی خم شده و قصد داشت که کارش را از سر بگیره که پیتر از حلقۀ هفت نفره جدا شده و از جا پرید و دستش را کرد تو چاک کون برنارد و نعره کشید :
- خفه میشی آرشلوخ یا ببرمت تو توالت و جرواجرت کنم !
برنارد با همون عشوه خرکی مردونش جواب داد :
 - بریم توالت...بیته ...بی--------ته !( خواهش میکنم )
همه زدند زیر خنده و اووه ادا درآورد که کلافه شده و داد زد :
 - ساکت بشید و الا میگم ها......
 اونوقت همۀ خارجی ها با هم یه صدا جواب دادند :
 - آوسلِندا راوس.....! (یعنی خارجی بیرون )
و وِلوِله و قهقهه و همهمه راه افتاد . همۀ این مدت هم هفت تفنگدار سرگرم پاسور بازی و صبحانه خوردن بودند . اووه نگاهی به من انداخت و با سر به برنارد و پیتر اشاره کرد و گفت :
-همه دیوونه شدند ، تقصیر خودشون نیست ، کار به اینروزشون انداخته .
ساموئل تو ردیف پشت سری من با هندیها مشغول بود و میتونستم صدای نازکش را شنیده و چشمای سرخش را تجسم کنم . با جملۀ اووه دوباره تخیلات من پرکشید و از حصار کارخانه گذشت و به گذشته پر کشید . " کار به اینروزشون انداخته " ! این جمله را خیلی جاها شنیده بودم .  یادم آمد وقتی حسنی توی لیلاندز موتور دو دستی خایش را میگرفت و رو به نوچه های سرپرست قسمت داد میزد که :
ـ "میخورید یا میذارید بزرگ بشه ! "
 حاجی قزوینی که استاد کار قسمت بود همین جمله را میگفت : کار به اینروزش انداخته ! . یا وقتی حمید توی ایران ناسیونال به سیم آخر میزد و همه را روده بُر میکرد و میون با مزه گریهاش کونش را قمبل میکرد و به اکبر آقا سرپرست سالن میگفت :
ـ "بیا برو این تو سگ نگیردت اِکبیری !  "
 آقای اسکندری که ریش سفید سالن بود و همه اورا به نام فامیل صدا میزدند همین جمله را تکرار میکرد : کار به اینروزش انداخته ! یا حتی توی کارخونۀ قبلی وقتی میشائیل جوش میاورد و شلوارش را پائین میکشد و با دست روی قمبلهای بی مو و سرخش میکوبید و داد میزد :
ـ " این مادر قحبه ها باید فقط کون منو بلیسند ! "
 و منظورش بادمجون دور قابچینهای دور و بر سرپرستها بود ، آره اونموقع هم گونتر همین را میگفت : کار به اینروزش انداخته ! گاهی اوقات فکر میکنم که گستاخی و وقاحت در رفتار ، خودرا به سیم آخر زدن و لودگی روشی است که بعضی از کارگران برای ابراز نارضایتی انتخاب میکنند . صریح و رک ، نیشدار و گزنده و در عین حال بامزه و خنده دار ، مثل طنز یا کاریکاتور و یا کاریکلماتور !
خواستم این را به اووه بگم اما بوق اتمام وقت صبحونه چُرت همه را پاره و یادآوری کرد برای چی همۀ ما آنجا هستیم : کار ، تولید  و دیگر هیچ !